#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_101
با ديدن آلبوم لبخندي زد و آهي کشيد. اومد روي تخت نشست و بهم نگاه کرد.
بابا-شامت رو بيارم توي اتاقت؟
وقتي ديد اصرار فايده نداره بدون هيچ حرفي از اتاق بيرون رفت و بازم من موندم و من
***
يک هفته از اون روزي که توي خونمون دعوا شده بود ميگذره. تو اين يک هفته با سورنا صميمي تر شده بودم.
ولي بازم از هرکسي که سوال ميپرسيدم ميگفت عجله نکن همه چيز رو ميفهمي.
از دايي هم خبر نداشتم و طبق دستور بابا حق هم نداشتم بهش زنگ بزنم يا سراغش رو بگيرم و دليل اين رفتار هاي بابا رو هم نميفهميدم.
از ماشين پياده شدم تا ليوان آب پرتقالي که دستم بود رو بندازم سطل آشغال.
سورنا-عه نفس...
ليوان رو انداختم و دوباره نشستم توي ماشين
-بله؟
سورنا-هيچي ديگه انداختنش.
-پوف.
سورنا-چيزي شده؟
-چطور؟
romangram.com | @romangram_com