#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_100
آلبوم رو باز کرد و داد دستم.
به عکسي که رو به روم بود خيره شدم.يه دختر با موهاي قهوه اي و چشم هاي عسلي و پوست روشن.
چهره اش زيبا بود و به مادرم رفته بود. خانواده ي مادريم همه چشم هاشون قهوه اي و يا مشکي بود و خانواده ي پدريم طوسي و رنگ چشم هاش نشون ميداد به مامان رفته.
دستم رو روي عکسش کشيدم و لبخندي زدم. چونه ام لرزيد و قطره اشکي از گوشه ي چشمم چکيد.
-چيشد؟
مامان-تومور مغزي...از شش سالگي تومور توي سرش بود و وقتي متوجهش شديم که نياز حدودا 8 سالش بود.
از همون موقع درمان رو شروع کرديم ولي فايده اي نداشت، اين مو هايي هم که ميبيني موهاي خودش نيست.
يک ساعتي ميگذشت که خيره به عکس هاي نياز بودم. صداي در اتاق باعث شد نگاهم رو از عکس ها بگيرم و بهش نگاه کنم.
-بله؟
دوباره به عکس هاي نياز خيره شدم. هر صفحه از آلبوم رو که ميديدم دلم ميخواست بيشتر درباره ي نياز بدونم.
بابا-نفس جان بيا شام.
-ميل ندارم.
بابا-چي ميبيني؟
آلبوم رو برگردوندم سمت بابا تا عکس هاي نياز رو ببينه.
romangram.com | @romangram_com