#نفسی_برای_نفس_کشیدن_پارت_99

بدون يه روز مي‌شه

اين آيينه خورد مي‌شه

صدايي که مدام اسمم رو صدا مي‌زد باعث شد سرم رو بالا بيارم. مامان با صورت اشکي رو به روم نشسته بود و موهام رو نوازش ميکرد.

زندگيم در طول يک روز از اين رو به اون رو شده بود و شايد تنها جنبه ي مثبتش سورنا بود.

مامان-نفس چرا اينجا خوابيدي عزيزم؟

حرفي نزدم و دوباره سرم رو گذاشتم روي پاهام، نفس عميقي کشيدم و به آهنگي که پخش مي‌شد گوش دادم.

مامان-نفس جانم بلند شو برو روي تختت

-مامان؟

مامان-جانم

-ميخوام عکساي نياز رو ببينم.

ممان-نفس...

وسط حرفش پريدم و گفتم:

-لطفا به اين خواستم جواب نه نده و نگو فعلا نه

از روي زمين بلند شد و از اتاق بيرون رفت.

مامان بعد از چند دقيقه با يه آلبوم عکس کوچولو توي دستش برگشت.

romangram.com | @romangram_com