#_نبض_احساس_پارت_661

ساواش جلوش روگرفت وگفت:اوناالان خيلي ازدست مادلخوردن بايديه کاري کنيم تاازدلشون دربياد وبتونن ماروببخشن

آرمين:مثلاچيکار؟

ساواش نقشه اي که ديشب قبل خواب کشيده بودروبه بچه هاگفت وهمه ازنقشه اي که ساواش کشيده بودراضي بودن.ساواش کاراروبينشون تقسيم کرد.ظهرکه کاراتموم شدهمه دورهم جمع شدن.حالافقط مونده بودآوردن دخترابه جشن.

دختراتوي خونه نشسته بودن وحوصلشون سررفته بودتلفن خونه زنگ خوردوفرنازجواب داد.

فرناز:سلام عمه جون خوبي؟

نازنين:خوبم عزيزدلم شماچطورين؟

فرناز:ماهمه خوبيم بچه هاسلام دارن

نازنين:ازطر ف منم سلام برسون

فرناز:چشم عمه جون

نازنين:عزيزدلم زنگ زدم بگم امشب ميخوايم دورهم يه مهموني کوچيک بگيريم شماهم بايدباشين

فرناز:باشه اتفاقاحوصلمون سررفته بود

نازنين:پس توبه بچه هابگو.ساعت هفت هم يه ماشين مياددنبالتون

romangram.com | @romangram_com