#_نبض_احساس_پارت_660
آني:منم موافقم...
پسرابه فکرمهموني خودشون بودن ودختراهم منتظرازاينکه چندساعت ديگه پسراميان وازشون عذرخواهي ميکنن.
جشن پسراشروع شده بود.ميزدن وميرقصيدن وبه قول خودشون حال ميکردن دختراهم منتظرواسه اومدن اونا.ولي ساعت دوازده.شده بودوهنوزخبري ازپسرانشد.
آيسان:پس چرااينانميان؟
متينا:عجيبه والاسابقه نداشتن
دريا:بچه هابريم سروگوشي آب بديم وببينيم چه خبره؟
دختراخواستن بلندشن وبرن که آرميناباگوشيش اومدوگفت:بچه هاببينين چيکارکردن
همه دورگوشي آرميناجمع شدن وبه عکسايي که پسرااز جشنشون توي اينستاگذاشته بودن نگاه ميکردن وحرص ميخوردن.پسراهم ازقصداين کاروکردن تااوناروحرص بدن.هردوگروه جلوي هم وايستاده بودن وهيچ کدومشون تسليم نميشد.پسراحق روبه خودشون ميدادن دختراهم همينطور.
پسرافکرميکردن دخترادارن ازنبودشون گريه ميکنن ودختراهم فکرميکردن پسراازنبودشون زدن به کوه ودشت وبيابون وافسردگي گرفتن درحاليکه که هردوگروه شادبودن وميخنديدن.
يه هفته اي ازقهردختراوپسراگذشته بود.هردوگروه نااميدنشده بودن ويه جورايي دلشون براي هم تنگ شده بود.
وفا:من ديگه طاقت ندارم دلم واسه فرنازتنگ شده ميخوام برم پيشش
romangram.com | @romangram_com