#_نبض_احساس_پارت_659

اميردنبال راهي بودتاازشرش اين ديوونه خلاص بشه.

يه دفه يادگوي کوچيک وسنگين علي افتادکه همراه خودش آورده بود.سعي داشت حواس شهاب روباحرف زدن پرت کنه آروم طوري که شهاب نفهمه گوي رودرآوردوگرفت دستش.يک....دو....سه....پرتابش کردصداي اخ شهاب بلندشداميرسريع رفت سمت چاقوروازدستش گرفت وبه پشت خوابوندش وباکمربندش دستاشوبست وازپشت سرش زدتابيهوش باشه.صداي آژيرپليس هم ميومد.دست تک تک اعضاي خانوادش روبازکرد.شهاب به هوش اومده بود.همه بيرون وايستاده بودن.شهاب روآوردن بيرون.طي يک حرکت آني اسلحه يکي ازپليساروکه به کمربندش وصل بودروبرداشت وشليک کرد.....واين صداي گلوله بودکه باصداي قارقارکلاغامخلوط شده وفضاروپرکرده بود......

*يک سال بعد*

پسرادورهم جمع شده بودن وازغرغراي خانوماشکايت ميکردن.

دانيال:مردم زن دارن ماهم داريم بالايه لحظه آدموراحت نميزارن

آيهان:والا....باباعاشق شديم درست ولي نرفتيم زندان که...

ماني:بچه هامن ميگم بياي يه مهموني بگيريم ونشون بديم که نميتونن جلوتفريح ماروبگيرن

وفا:آي قربون دهنت من که پايه ام

همه موافقت کردن ورفتن براي آماده کردن بساط مهموني.دختراهم دلخوروقهرکرده دورهم جمع شده بودن وازمرداشون گله ميکردن

فرناز:من که ميدونم آخرش اين وفاپشيمون ميشه وميادسراغم وازم خواهش ميکنه تاببخشمش

سارا:ماهم اون روزبهشون نشون ميديم که به همين راحتي هاهم نمي بخشيمشون

دريا:من که ميگم همين امشب پشيمون ميشن وبرميگردن

romangram.com | @romangram_com