#_نبض_احساس_پارت_658
شهاب:يادته اون روزواسه اينکه بلايي سرپسرت نيارم چقدخواهش والتماسم ميکردي؟حالابازم خواهش کن تاکاري باهاش نداشته باشم.
اميرساکت بود.شهاب دادزد:خواهش کن لعنتي
اميرباصداي بلندگفت:شهاب خواهش ميکنم ازت التماست ميکنم کاري باهاشوم نداشته باش.
اين براي اميرسخت ترين کاربودولي مجبوربود.جون عزيزترين کساش درخطربود.شهاب قهقه اي زدوگفت:اين دفه نه
وماشه روکشيدوگلوله شليک شدروپاي ساواش.صداي دادساواش ازدردبالارفته بود.
اميردادزد:آشغال....حيوووون....
همه نيروشوجمع کردوازجاش بلندشدرفت سمت شهاب.شهاب به سمتش شليک کردگلوله به دست اميرخورد.ازدستش خون ميومدولي اميرجزشهاب هيچ چيزي رونميديد.شهاب خواست بازشليک کنه ولي تيرش تموم شده بود.ترسيده بود.خشم روتوچشماي اميرميديد.اميررودستش زدواسلحه پرت شد.ازيقش گرفت ومحکم پرتش کردروزمين رفت سمتش تاجايي که زورداشت شهاب روزددستش دردگرفته بودولي باززد.ناله هاي نازنين....گريه هاي بچه هاش.....مرگ علي....گريه هاي ساراواسه ازدست دادن پدرش....بيست سال اززندگيش....سختي هايي که کشيد...همه وهمه جلوچشماش بودوباعث ميشدمحکم ترازقبل بزنه.شهاب که ازحال رفت ازش جداشدورفت سمت ساواش.دهنش روبازکرد.اشکاي ساواش ازدردسرازيرشده بود.اميرنگاهي به زخم ساواش انداخت.خون همينجورازش ميريخت.پيرهنش رودرآوردوباهاش پاي ساواش روبست.اون روزبراي اولين بارهمه ردسوختگي که ازبيست سال پيش روي کمروپشت اميرمونده بودروديدن.شهاب ازجاش بلندشده بود.چاقويي روازتوجيبش درآورد.همه ميخواستن يه جوري به اميراشاره کنن ساواش که شهاب روديدروبه اميربانگراني گفت:باباپشت سرت
اميرسريع پشتش رونگاه کردشهاب چاقوروگرفته بودزيرگردن نازنين وبلندبلندميخنديد.
امير:بلايي سرش بيادميکشمت
شهاب ازحرص چاقويي روکه تيز بودرومحکم ترفشاردادوزيرگلوي نازنين کمي بريده شدوازش خون اومد.نازنين ازدرداشک ميريخت.
شهاب:زندگي عشقت الان دست منه.
romangram.com | @romangram_com