#_نبض_احساس_پارت_657

امير:اوناروول کن برن توحسابت بامنه

شهاب قهبه اي زدوگفت:نه ديگه نشدبدون اوناتسويه حساب مزه نداره

امير:شهاب تموم کن اين بازي رو

شهاب:چيه؟ميترسي؟!

اميرعصباني شدوخواست حمله کنه سمت شهاب که شهاب اسلحش رودرآوردوگرفت سمت امير.صداي جيغ ودادونه همه دراومده بود

شهاب:آي آي آي بچه خوبي باش ودست ازپاخطانکن توکه ميدوني من کاربااين اسباب بازي روخيلي دوست دارم.

امير:خيلي خب ....آروم باش.....چي ميخواي؟

شهاب:حالاشدي بچه خوب؟

صداي نازنين ازپشت شهاب دراومده بودسعي داشت حواسش روپرت کنه.شهاب عصباني شده بود.نيم رخش روبرگردوندسمت نازنين وگفت:اهههه خفه شوديگه

همون موقع اميرازفرصت استفاده کردوباپاش زدبه دست شهاب.اسلحه ازدستش افتاده.باهم درگيرشدن.تاميتونستن هموميزدن.چندباراميرچندبارم شهاب.اميرچون قبل ازاون کتکم خورده بودتوان کمتري نسبت به شهاب داشت براي.همين کم جون روزمين افتاده بودشهاب باپشت دستش خون گوشه لبش روپاک کردورفت سمت اسلحه.خيلي عصباني بود.

شهاب:بدکردي امير...بادم شيربازي کردي...

به تک تک افرادي که اونجابودن نگاه گذرايي کردتااينکه نگاش روساواش ثابت بودلبخندخبيثي نشست روي لباش رفت سمتش.علاوه بر ساواش بقيه هم ترسيده بودن.شهاب نو ک اسلحه روگذاشت روي ران ساواش.

romangram.com | @romangram_com