#_نبض_احساس_پارت_656
همه ازديدن شهاب شکه شده وترسيده بودن.
شهاب:جواب سلام واجبه ها....اوه ببخشيد يادم رفت که شمانميتونين حرف بزنين.
نگاهي به اميرانداخت وگفت:إ اين چرااينجاخوابيده؟
رفت سمت اميروباپاش تکونش داد.
شهاب:امير....اميرپاشومهمون داريم....پاشوکه کلي کارداريم...
روکردبه جمع وگفت:ببخشيدديگه به بچه هاگفتم ازخجالتش دربياين بيش ازحدازخجالت دراومدن واميراينجوري شد.خب حالابيخيال....چخبر؟شنيدم ميخواستين برين سفر...منم گفتم بدون ديدارمن که نميشه رفت ميشه؟(روکردسمت نازنين وچشمکي زدوگفت)مگه نه عشقم؟
نازنين باهمه نفرتي که ازش داشت نگاش کردشهاب گفت: اي باباتوهنوزم ازدست من دلخوري؟باباول کن گذشته روالان روبچسب که کلي کارباهم داريم.
اميرداشت کم کم به هوش ميومد.پشت سرهم سرفه ميکرد.توان بلندشدن نداشت.
شهاب:به به بالاخره بيدارشد
اميرباشنيدن صداي شهاب سعي کردبلندشه وروي پاهاش وايسته.باديدن همه اعضاي خانوادش ترس همه وجودش روگرفت.شهاب دييوونه بودوممکن بودهربلايي سرشون بياره واميربزرگترين ترسشم همين بود.
شهاب:امير؟ميگم چه خانواده بزرگي داري
romangram.com | @romangram_com