#_نبض_احساس_پارت_655
***********
"نويسنده"
گاهي وقتا چيزاايي توزندگي اتفاق ميفته که آدم توش ميمونه...بارهااز خودش ميپرسه چيکارکرده که لايق اين همه عذابه؟آياواقعاحقشه؟ميگن هيچ کارخدابي حکمت نيس هراتفاقي که ميفته يه حکمتي داره که براي ماقابل درک نيس.تابه يه مشکلي برميخوريم گله ميکنيم وميگيم آخه چرامن؟مگه من چيکارکردم؟نميگيم شايديه حکمتي توش باشه.به قول شهاب قصه ي مابدي هيچ کس بي جواب نميمونه.زمين خداگرده يه روزي همون سنگي که جلوي پاي کسي انداختي تابيفته توچاه ميادزيرپاي خودن وميندازتت تودره.
حالابريم سراغ بقيه قصه......
پليساهمه جادنبال شهاب بودن.همه راه هاواسه فرارشهاب بسته شده بود وشهاب چاره اي نداشت جزاينکه تسليم بشه وشکست روقبول کنه.امااين براش سنگين بودونميتونست شکست روبپذيره اگه قراربودبيفته تودره بقيه روهم باخودش ميکشوند.پس تصميم گرفت قبل ازاينه اسيرسرنوشت شه آخرين ضربش روهم به اميربزنه وهم زندگي اون وهم زندگي خودش روتموم کنه.
اميرم دربه درهمه جادنبال شهاب بود.تاانتقام رفيق علي،عشقش نازنين،بچه هاش،بيست سال ازعمرش روبگيره.ازهمه دوري ميکردچون دلش ازهمشون گرفته بود.هرکاري ميکردنميتونست اوناروببخشه.حرفايي که شنيده بودبراش سنگين بودودل زخم خوردش طاقت نداشت.بچه هابرنامه ريخته بودن واسه تابستون تاهمه باهم برن کيش واسه عوض شدن حال هواي همه.وقتي اين پيشنهادروبه بقيه دادن همه موافقت کردن اميرم حرفي نزدتادل بچه هانشکنه خيلي وقت بودکه دل خودش روفراموش کرده بود.
همه چيزواسه رفتن آماده بود.قراربوداتوبوسي بياددنبالشون تااوناروببره فرودگاه.اتوبوس اومده بودولي اميرديرکرده بود.هرچقدرم به گوشيش زنگ ميزدن خاموش بود.نازنين دلشوره داشت مثه همون روزي که اميررفت وديگه برنگشت اماميترسيدکه به زبون بياره به خودش دلداري ميدادوميگفت اميرحالش خوبه...
به پيشنهادسعيدهمه سوارشدن وقراوشدتوفرودگاه منتظراميرباشن.
سرراه پليس براي بازرسي نگهشون داشت.ولي اوناظاهرشون پليس بود.همه بااسلحه هاشون سواراتوبوس شده بودن ويکيشون اسلحه روگذاشته بودروشقيقه راننده وبهش آدرس ميدادتابره اونجا.همه ترسيده بودن.نميدونستن ايناکين وواسه چي گروگانشون گرفتن.اتوبوس ازشهرخارج شدورسيدبه يه جاي خلوت وسوت وکورکه هيچ کسي نبود.جلوي يه دربزرگ ايستاد.دري که درب وداغون شده بود.دروبازکردن واتوبوس واردشد.همشون روپياده کردن وبرده داخل ساختمون.يه انباربزرگ بودکه اطرافش جزصندلي وطناب چيزي نبود.
هرکدوم روروي يه صندلي نشوندن ودست وپاهاودهنشون روبستن.همه باترس بهم نگاه ميکردن.چنددقيقه اي گذشت دربازشدودونفرجسم کتک خورده وبي هوش اميروآوردن داخل.ازدستاش گرفته بودن وميکشيدنش طوري که پاهاش روي زمين کشيده ميشدو گردوخا ک به پاکرده بود.اميروانداختن روي زمين.هرکي بادهن بستش اميروصداميزدسروصدايي توي انبار به پاشده بود.نازنين گريه ميکردوتوي دلش ازخداميخواست بلايي سراميرش نياد.اميرتکون نميخورد.باکتکاي سنگيني که خورده بودازحال رفته وبيهوش شده بود.هيچ کدومشون نميتونستن حدس بزنن که چه اتفاقي قراره واسشون بيفته.... سالم ازاينجاميان بيرون يااينکه براي هميشه چشماشون روروي زندگي ميبندن؟رنگ خوشبختي روميتونن دوباره ببينن؟!
شهاب بالبخندخبيثي واردشد.به همه افرادش گفته بودکه ازاينجابرن وکسي اينجانباشه.
شهاب:سلااااام برهمه.....
romangram.com | @romangram_com