#_نبض_احساس_پارت_654


علي:توبهترين رفيقمي امير.هيچ وقت فراموشم نکن

امير:ديوونه شدي ؟مگه ميشه توروفراموش کرد؟

علي به يه جايي که هيچ کسي نبودخيره شده بودولبخندميزد.

علي:اومدم مريم....خداحا....

وحرفش نصفه موندوبراي هميشه چشماشوبست.

اميرچندبارآروم زدتوصورتش وصداش زد...

امير:علي....علي داداش بازکن چشماتو....جون اميربازکن....علي تنهام نزار...علي....علي....علييييي...

اميردادميزدوسرعلي روبغل کرده بودوگريه ميکرد.هيچ وقت نديده بودم اميراينجوري گريه کنه.ازگريش دل سنگم آب ميشد.

اميردادزد:ميکشمت شهاب....انتقام خون برادرم روازت ميگيرم....

علي روکنارمريم دفن کردن واميرمراسماش روبه بهترين شکل ميگرفت تواين مدت باهيچ کس جزبچه ها حر ف نميزد.چندبارخواستم نزديکش شم وکنارش باشم ولي ازم دوري ميکرد.ازهممون دلخوربودوباهيچ کس حرفي نميزد.

چهل روزازرفتن علي گذشت.چهل روزي که بيشترازهمه براي اميروساراسخت گذشت.ساراعکس مامان وباباش روبغل کرده وگريه ميکردوساواش هم يه لحظه تنهاش نميزاشت.هممون خونه علي جمع شده بوديم.اميرتازه چنددقيقه بودکه ازبيرون اومده بودورفته بود دوش بگيره هنوزم باهيچ کس حر ف نميزد.توصورت هيچ کدوممون نگاهم نميکردوهمه ماازاين وضع ناراحت بوديم.همه درداشوميريخت توخودش نه حر ف ميزدنه گريه ميکرد.همه نگرانش بوديم اون مثه يه گرگ زخمي شده بودکه هرلحظه منتظرانتقام بودوماميترسيديم ازاينکه بلايي سرش بياد.....


romangram.com | @romangram_com