#_نبض_احساس_پارت_653
سارا:باباتوبايدزنده بموني....حق نداري بدون من جايي بري.حق ندارس تنهام بزاري
علي:توتنهانيسي دخترم...ساواش هس....عمواميرهس...
سارا:ولي من توروميخوام بابا.....
ساواش:عموطاقت بيارالان آمبولانس ميرسه
علي بااينکه دردميکشيدبه هرجون کندني بودگفت:پسر قول بده مواظب دخترم باشي حلالت نميکنم اگه يه روزناراحت ببينمش
ساراشدت گريش بيشترشدوگفت:بابا....
صداي گوش خراش ماشيني اومد.اميربودکه ازماشين پياده شد.دويدسمت علي سرشوگرفت توبغلش.
امير:علي؟!چي شده داداش؟!حق نداري جايي بري فهميدي؟
علي:ميدوني امير....ديشب،ديشب مريم اومدتوخوابم بهم لبخندزدوگفت منتظرتم بيا بايدبرم امير مريم منتظرمه
اميرکه اشکاش تندتندپشت سرهم ميريخت گفت:هيچ جاحق نداري بري.مگه بهم قول نداديم که تاآخراين راهوباهم بريم؟ميخواي رفيق نيمه راه شي؟
علي:ميدونم که اين کارونصفه کاره نميزاري وتمومش ميکني.امير....مواظب دخترم باش اون جزشماهاکسي رونداره
امير:اينجوري نگوپسرتوزنده ميموني بايدزنده بموني
romangram.com | @romangram_com