#_نبض_احساس_پارت_652
ساواش طاقت نيوردوبرگشت سمتم ومحکم بغلم کرد.هردوداشتيم گريه ميکرديم.شايداونايي که اون جابودن هم داشتن گريه ميکردن.
ساواش:خيلي دلم برات تنگ شده بودمامان.بيست سال منتظربودم تابياي....بيست سال حسرت ديدنت روداشتم مامان....کنارم بودي امانميتونستم بهت بگم مامان کنارم بودي ولي نميتونستم سرموبزارم روزانوت تانوازشم کني.نبودي مامان...نبودي تاببيني باباچي کشيد....نبودي ببيني چقدغصه خورد....نبودي ببيني موهاش چجوري سفيدشد....نبودي مامان....
_منوببخش پسرم....منوببخش عزيزدلم....
ازهم جداشديم.ميون گريه لبخندي بهم زديم.يه دفه صداي شليک گلوله اومد.اونم سه بارپشت سرهم.
ساواش زودترازهمه رفت بيرون.همه رفتيم بيرون....
واي خداي من....علي....علي تيربارون شده بود...
ساراباشک گفت:بابا.....
سريع زنگ زدن به بيمارستان.سپهرهم زنگ زدبه امير.ساواش وساراکنارش نشسته بودن چشماي علي بازبودهنوزونفس ميکشيد.ساراگريه ميکردوباباشوصداميزد.
علي:هييييش....گريه نکن عزيزدل بابا
سارا:بابا...
علي:جان بابا؟توکه ميدوني طاقت گريه هاتوندارم پس گريه نکن
romangram.com | @romangram_com