#_نبض_احساس_پارت_651

پندار:حق داره ازمون دلخورباشه من جاش بودم توصورت هيچ کدومتون نگاه نميکردم ندونسته ونفهميده قضاوت کرديم حتي نخواستيم يه باربشينيم پاي حرفاش چه زوديادتون رفت خوبي هايي که درحقمون کردرو.اين خوشبختي وآرامشي روکه داريم هممون مديون اميريم وقتي زمين خورديم اون بودکه دستمون روگرفت وبلندمون کردولي وقتي اون افتادماحتي به يادش نبوديم.نيومدسراغمون تابابودنش باعث دردسرمون نشه.اينجوري جواب محبتاش روميديم؟اين انصافه؟!

علي:اميرمستحق هيچ کدوم ازاون حرفايي که زدين ورفتارايي که داشتين نبودولي بازم سکوت کردوچيزي نگفت.

ديگه طاقت نداشتم.من باشنيدن اين حرفاداشتم ميمردم اميري که لحظه لحظشوکشيده بودچه حالي داشت؟تاالان فکرميکردم همه عذاب رومن کشيدم ولي حالافهميدم که اوني که دردکشيده اميربوده نه من.اره علي راس ميگه اميرمستحق هيچ کدوم ازاون حرفاورفتارانبود....امير....مردمن....عشق من...اين همه سال دردکشيدودم نزد....فقط بخاطرما....اونوقت ماچيکارکرده بوديم....واي برما....نگاهي که به چهره خيس ازاشک همه انداختم که ازشرمندگي سرشون پايين بود.

علي:من ديگه بايدبرم.بااجازتون...

ازجام بلندشدم اشکاموپاک کردم وگفتم:آقا علي...

علي:بله؟

_ميخوام ببينمش...

علي:بهتره الان تنهاباشه وباخودش خلوت کنه سرفرصت باهاش حرف ميزنين

حق باعلي بوداميرالان عصباني وناراحت بود.حقم داشت...حرفايي که بهش زده بوديم خيلي سنگين بود...حرفايي بودکه اصلالايقش نبود....نگاهي به ساواش انداختم سرش پايين بود.معلوم بودکه گريه کرده.رفتم سمتش ساراوقتي ديددارم ميام سمتشون ازجاش بلندشدتامن بشينم.ساواش وقتي ديدمن اومدم روشوکرداونوروازم فاصله گرفت.

دستموگذاشتم روي شونش وبابغض گفتم:ساواش؟!

جوابي نداد.اين دفه اشکام سرازيرشد

_عزيزمامان؟!

romangram.com | @romangram_com