#_نبض_احساس_پارت_650
فکرنميکردم ساراواميرهمديگروبشناسن.بااومدن اميروديدن سارا،سارادويدبغلش وگفت:عموامير
بغلش کردوازروي گونش بوسيد
امير:چه بزر گ شدي تودختر؟(روکردبه من وگفت)نگفتي اين فرشته دخترتوس؟!
علي:اگه ميدونستم هموميشناسين زودترآشناتون ميکردم.
سارا:عموپس ساواش کو؟
اميرناراحت شد.سرش روانداخت پايين وکمي بعدگفت:ميادعموجون...
براي عوض کردن جوگفتم:شيطون بلانميخواي شام بخوريم؟!
به اميرگفتم چراساواش رونمياري پيش خودت گفت يکم کاراروبه راه بشه بعدميرم ميارمش پيش خودم.خيلي دلتنگش بود هم دلتنگ ساواش هم نازنين.اززبون سارا شنيده بودم که اميرگيتارميزنه ازش خواستم برامبزنه ولي گفت:بعداون دورگيتاروهم خط کشيدم.
روزهاپشت سرهم ميگذشت.مااطلاعا ت زيادي درمورده شهاب کسب ميکرديم حتي يکي ازآدمامون روفرستاده بوديم واسه جاسوسي اونم همه جاي خونه شنودوصل کرده بودحتي محل کارش حالاميتونستيم ازتک تک کاراش مطلع بشيم.روزايي که شها ب مست ميکردوشماهاروميزدميديدم که اميرچجوري ازعصبانيت قرمزميشدصداي ناله هاي تووگريه هاي بچه هاروميشنيد وپابه پاي شمااشک ميريخت.اميرفهميده بودکه آيهان وآيسان بچه هاشن.نبضشاش تندتندميزدن اگه ولش ميکردي همين موقع ميرفت وشهاب روميکشت ولي به زورجلوشوميگرفتيم.گاهي وقتا ميرفت يه جاي خلوت واون قدري دادميزدتاصداش ميگرفت ودرنميومد.يااونقدري مشت ميزد به کيسه بوکس تادستاش زخمي ميشدن وخون ميومد.جوري ضربه ميزدکه انگارشهاب جلوشه وداره اونوميزنه.ازعذابي که اميرميکشيددل سنگ هم آب ميشد.صبروتحملي که اين مردداره روهيچ کسي نداره.تک تک معامله هاي شهاب روخراب ميکرديم ونميزاشتيم کسي باهاش قراردادببنده اون نميدونست کارماس جوري کارمون روميکرديم که شک نکنه حتي به اون پسره اشکان هم اميرپول زيادي دادتاراضي بشه که دست ازسرآيسان برداره.ازدورهواتون روداشت.کم کم به نقشه اصلي نزديک ميشديم قراربودبريم براي تسويه حساب باشهاب که آيهان همه چيوفهميدونزديک شهاب قرارگرفت.اين خطرزيادي داشت واگه شهاب ميفهميدمعلوم نبودچه بلايي سرتون بياره واميرهم ازاين ميترسيدوچيزي که ميترسيدسرش اومدشهاب فهميدواول حسابي آيهان روکتک زدبعدشم رفت سراغ آرمين ومتينا.اميرساواش وچندتاازآدمامون روفرستادتانازنين خانوم وآيهان روازاون خونه بياره بيرون بعدشم همراه پليس رفتن سراغ آرمين ومتينا.روزي که ميخواست بياداينجاتاخودشونشون بده دل تودلش نبودهزارجورروي رفتارتوفکرکردوميترسيدازاينکه قبولش نکني.اميرميگفت چراازهرچيزي که ميترسم وفرارميکنم بيشتر ميادسراغم؟
ازتون ناراحت شد....دلش شکست ولي حرفي نزد.....
گفت منم خدايي دارم اونانديدن چي کشيدم ولي خداکه ديد.
romangram.com | @romangram_com