#_نبض_احساس_پارت_649

ازجاش بلندشدوگفت:بشين وببين

_حالاکجا؟

امير:پس فرداميام تادرموردکارايي که بايدانجام بديم حرف بزنيم

نميدونم چرايه حسي بهم ميگفت بهش اعتمادکنم.حرفاش قانعم ميکردوروم تاثيرداشت ولي کارازمحکم کاري عيب نميکردچندنفروفرستادم تادربارش تحقيق کنن وبفهمن کجازندگي ميکنه.بلايي که شهاب سرش آورده بودروفهميدم وبهم گفتن که هرشب جلوي يه خونه وايميسته وتاصبح اونجاميمونه که بعدافهميدم پسرش اونجاس وميره تاازدورهم که شده ببينتش.دوروزبعداميرطبق قولي که داداومد.درموردکاراي شهاب حرف زديم وهردو هرچه ميدونستيم روبهم گفتيم.موقع رفتنش که شدازش پرسيدم کجاميري؟

امير:خونم....

_خونه اي که نداري؟

اميرناراحت وعصباني شدوگفت:به توربطي نداره

_منظوربدي نداشتم.خواستم کمکت کنم

امير:يادگرفتم که روپاهاي خودم وايستم

ازجام بلندشدم ورفتم سمتش دستموگذاشتم روي شونش وگفتم:مادوروزپيش تويه راهي قدم گذاشتيم وقراره تاآخرش باهم باشيم هردومون زخم خورديم اونم ازيه نفر.من تاالان رفيقي نداشتم که بتونم بهش واقعابگم رفيق ولي حالاحس ميکنم پيدا ش کردم اگه توهم منوقبول داري ميخوام رفيقت باشم.

اون شب کف دستمون روباچاقوبرديم وباخونمون پيمان برادري بستيم.

اميرخيلي خوب ترازاون چيزي بودکه فکرشوميکردم.باعث شدقماروهرکارخلاف ديگه اي روکناربزارموازراه حلال پول دربيارم.همه پولايي که ازراه قماربه دست آورده بودم رووقف امورخيريه کردم وباپولايي که مال خودم بودوگرفتن وام يه زميني خريدم وتوش هتل بزرگي ساختم.طراحيشو خوداميرانجام داد.ازروي نقشش معلوم بودکه چه چيز عروسکي درمياد.ساراتااون مدت اميرونديده بود دوست داشتم هرچه زودترآشناشون کنم واسه همين امرودعوت کردم خونم واسه شام.

romangram.com | @romangram_com