#_نبض_احساس_پارت_662
فرناز:چه کاريه عمه؟ماخودمون ميايم ديگه
نازنين:اينجوري بهتره من برم به کارام برسم فعلاعزيزم
فرناز:باباي
فرنازبعدازقطع کردن گوشي خبرمهموني روبه دختراداد اوناهم خوشحال ازاينکه ازبيکاري دراومده بودن رفتن آماده شن.
راس ساعت هفت ماشيني اومددنبال دخترا واوناهم حاضروآماده وشيک سوارماشين شدن.راننده جلوي يه رستوران شيکي توقف کرد.دختراپياده شدن وواردرستوران شدن.ولي درکمال تعجب ديدم که همه جاتاريکه وکسي نيس.
آيسان:بچه ها مطمئنين که درست اومديم؟
فرناز:نميدونم والاعمه که چيزي نگفت
متينا:بريم ازاين راننده بپرسيم
همون موقع نورسفيدرنگي به يه قسمتي تابيده شدوساواش وآيهان وسامي واردلان هرکدوم پشت سازهاشون نمايان شدن.روي لباشون لبخندبود.همشون کت وشلوارمشکي وپيراهن سفيدوپاپيون مشکي پوشيده بودن.دختراباتعجب داشتن نگاشون ميکردن.
دیگه کی میدونه منو دیوونه کردی تو
آره خودت میدونی ببین چی سرم آوردی تو
romangram.com | @romangram_com