#_نبض_احساس_پارت_647
کلي آدم دورخودم جمع کردم ونقشه کشيدم واسه انتقام.يه روزي تواتاق نشسته بودم که يکي ازآدمام گفت يکي اومده منوببينه گفتم کيه؟گفت:شخصي به اسم اميرپارسا.
اسمش برام آشنابودانگارقبلايه جااسمشوشنيده بودم.گفتم بيادداخل.اومد.روي صورتش ردزخم وکبودي بودانگارکتک خورده بودوتازه زخماش داشت خوب ميشد.
اشاره کردم به صندلي وگفتم بشين.نشست.دستش روي پهلوش بودباکنجکاوي پرسيدم:دردداري؟
امير:ازدرددلم قابل تحمل تره
_پس معلومه که خيلي زخم خوردي.
امير:شايد....
_خب؟!
امير:به کمکت نيازدارم
_چه کمکي
امير:اگ هسي بگوتابگم چه کاري
_حالاواسه چي اومدي سراغ من؟
امير:بخاطريه هدف مشترک
romangram.com | @romangram_com