#_نبض_احساس_پارت_646
ساواش:عموسپهر
دويدبغلم.
_جان عمو؟!خوبي؟!
ساواش نگاهي به پشت سرم انداخت وگفت:خوبم عموبابانيومد؟
_فعلاازاينجابريم بعدحر ف ميزنيم بريم که سامي منتظرته
ساواش روبردم خونه خودم.سايه وبچه هاازديدنش خيلي خوشحال شد ن.به ساواش گفتم بابات برميگرده ولي بايدصبرکني او ن روي قولش وايستاده توهم وايسا به همه هم تذکردادم که حرفي درمورداومدن ساواش واينکه پسراميره گفته نشه.يه شماسنامه هم واسه ساواش گرفتم واجاي اسم پدرومادراسم خودموسايه رونوشتم وازاو ن روزساواش شدپسرماوپيش خودمو ن بزرگ شد.
علي:فکر کنم بقيه ماجراپيش من باشه....
مريم دخترخالم بودازبچگي باهم بزرگ شديم برام باهمه فرق داشت.اونقدري دوسش داشتم که حدواندازه نداشت حتي جلوي همه ميگفتم که او ن زن منه وفقط ماله خودمه.او ن موقع کسي حرفموجدي نميگرفت.درسم که تموم شدافتادم دنبال کارتويه شرکت مشغول به کارشدم.کارم که جورشدبامامان وباباحرف زدم بريم خواستگاري مريم مريمم دوسم داشت وجزمن کسي رونميخواست. رفتيم خواستگاري وبعد يه مدت مريم براي هميشه مال من شد.ميتونم بگم زندگيم بهشت بود.همه چي عالي ميگذشت وخوشبخت ترين زوج بوديم.يه روز توشرکت متوجه يه سري چيزايي شدم که اصلاخوب نبود.توي شرکت هرنوع خلافي که فکرشوکني انجام ميشدظاهرکارشرکت يه چيز بودوباطنش يه چيز ديگه وقتي اين موضوع روفهميدم به پليس گزارش دادم اوناهم شرکت روپلمپ کردن ورئيس شرکت روانداختم زندان.باتعطيل شدن شرکت بيکارشده بودم ودنبال کاربودم.ازطرفي مريم بارداربودوقراربودبچه دارشيم.مريم سه ماهه بارداربودکه يه شب چندنفراومدن خونمون تاميخوردم منوزدن يکيشون يه ضربه باپازدتوشکم مريم.سريع بردمش بيمارستان خون ريزي داشت.بچمون سقط شدوبعدازاون هيچ وقت بچه دارنشديم.حال روحي مريم اصلاخوب نبودمنم بدترازاون ولي مجبوربودم بخاطرمريم دردموپنهون کنم وچيزي نشون ندم.مريم گوشه گيرشده بودنه حرفي ميزدنه چيزي ميخوردخودشوتوي اتاق حبس کرده بودخواستم ببرمش پيش دکترولي نيومد.يه روزيکي ازهمکاراي محل کارجديدم بهم گفت که ببرمش مهدکودکي پرورشگاهي حتي يکي ازبچه هاي بي سرپرست روبه فرزندي قبول کنيم وبزرگش کنيم چه اشکالي داشت اونابي پدرومادربودن ماهم بي بچه. طبق گفته همکارم بردمش يه پرورشگاه بعدمدتهابراي اولين بارلبخندرو،روي لباش ديدم تاشب بابچه هابازي کردبراشون قصه گفت بعدازاون روزبهم گفت که ميخواديکي ازاون بچه هاروبگيره وبزرگ کنه منم راضي بودم ازاولم پيشنهادم همين بود.مريم ازيه دخترچهارساله نازوتپل خوشش اومده بودواون دخترکسي نبودجزسارا.سارابااومدنش چراغ خونمون شده بود.شادي ونشاط روآورده بودخونمون.از تک تک اجزاي خونه خوشبختي ميباريد.انگاردخترخودمون بودوازپرورشگاه نگرفته بوديمش ازساراهم ميخواستيم که مارومثه پدرومادرخودش بدونه واحساس غريبي نکنه.
دوسال بعدوقتي که مريم داشت ميرفت دنبال سارا تاازمدرسه بيارتش تويه راه تصادف ميکنه.ماشيني که بهش زده فرارکرده بود.مريم براي هميشه رفت وداغ بزرگي روتوي دلم گذاشت.زندگي ديگه برام معنايي نداشت.خونه سوت وکورشده بود.سارايه گوشه بي صداگريه ميکرد.اززندگي بريده بودم يه بارخواستم خودموبکشم که شبش مريم اومدبه خوابم وازم گله کرد.گفت چرامواظب امانتيم نيستي؟گفت چراحواست به سارانيس؟گفت اگه بلايي سرخودم بيارم هيچ وقت منونميبخشه وازم قول گرفت که مواظب ساراباشم وبزرگش کنم.
ازفرداش روزديگه اي درانتظارم بود.بايدزندگي ميکردم به خاطرسارا....به خاطرقولي که به عشقم مريمم داده بودم وبه خاطرگرفتن انتقام....انتقام ازکسي که مريمم روگرفت....انتقام ازکسي که خوشبختيموگرفت....انتقام ازکسي که گذاشت بچم بي مادرشه....
باتنهادارايي که داشتم افتادم توکارقماراونقدري بازي کردم وپول روي پول گذاشتم تااينکه شدم پولدارترين جوري که ميتونستم توي پولاشناکنم.
romangram.com | @romangram_com