#_نبض_احساس_پارت_645

بابا:زودميام.توقول بده درستوخوب بخوني ونقاشي هاي قشنگ بکشي تااومدم همشوببينم

_باشه

بابا:بروبابايي....بروپسرگلم....

ازش جداشدم وسمت پرورشگاه رفتم.همون پرورشگاهي که به روزدزديده بودنم وحالاشده بودتنهامکان واسه زندگي کردنم.باباتاواردشدنم ايستاد.اشکاشوديدم که چطوري ميريخت.سخت بود....سخت ترين جدايي....ازاون روزبه بعددرس خوندم به عشق بابا....نقاشي کشيدم به يادبابا...حتي گيتارزدنم يادگرفتم تاواسه بابابزنم.چشام به پنجره بودتابابابياد...بهاروتابستون وپاييزوزمستون ميگذشت ولي خبري ازبابانبود.ساراهم ازاونجارفته بود.نقاشي هام کلي شده بود.گيتاروخوب يادگرفته بودم.درسامم ميخوندم.وقتي غذاميخوردم به ياداين بودم که باباهم الان غذاخورده تاگرسنس؟وقتي بر ف ميومدبه فکراين بودم که باباهم يه جاي گرم داره تازيربر ف تواين سرمامونده؟

سپهر:ساواش جان اگه اجازه بدي بقيشومن بگم

ساواش سرشوبه نشونه موافقت تکون داد.ساراکه کنارش بوددستاشوگرفت توي دستش تاآرومش کنه.

سپهرادامه داد:بهترين رفيقمو،داداشموازدست داده بودم واين يه دردبزرگ توي دلم بودبارفکرکردم که چي شداينجوري شد؟اين طوفان کي اومدوزندگيمون روبهم ريخت؟بعدرفتن اميروضع شرکت اصلاخوب نبود.همه تلاش من وپندار اين بودکه شرکتي که اميراين همه براش زحمت کشيده بودروپابرجانگه داريم.شرکت داشت ورشکست ميشدوماهرروزبيشترتوچاه فروميرفتيم تااينکه خداروشکرباباي پندارکمکمون کردوماروازاين چاه آوردبيرون.دراتاق اميروقفل کردم ونزاشتم هيچ کس به وسايلاش دست بزنه.ده سال ازنبودنش گذشته بود.هرهفته ميرفتم سرقبرش.به سامي که نگاه ميکردم يادساواش مي افتادم وتودلم ميگفتم اگه اونم زنده بودهمسن سامي ميشد.يه روزبراي انجام کاري رفتم محله هاي پايين.کارم تاشب طول کشيده بودخيلي خسته شده بودم.سوارماشين شدم وراه خونه روپيش گرفتم.خيابون خلوت خلوت بودهنوزراه زيادي رونرفته بودم که يه نفروديدم گوشه خيابون افتاده.ازش گذشته بودم ولي کمي اون ورترايستادم.ازماشين پياده شدم ورفتم سمتش.ازسرش خون ميومدوصورتش پرخون بود.چاقوهم خورده بود.ازاسترس وترس توصورتش دقيق نشدم.نبضش روگرفتم ميزداماخيلي کندسريع سوارماشينم کردم وبردمش بيمارستان.به بيمارستان که رسيديم سريع بردنش اتاق عمل.خداروشکرحالش خو ب شده بود.وقتي آوردنش بخش رفتم ديدنش.باکمال تعجب ديدم او ن آدم اميره.اولش فکرکردم خوا ب ميبينم تاشايدم که شبيهشه ولي دقيق ترکه شدم واقعاخودش بود.

_امير؟داداش؟واقعاخودتي؟توزنده اي؟!

خوا ب بودوصدامونميشنيد.خوشحالي او ن موقعم وصف ناشدني بودلحظه شماري ميکردم تااميرچشماشوبازکنه ذهنم پرازسوال بودکه جوابش روفقط خوداميرميدونست.روزبعدش يه سررفتم خونه تالباس عوض کنم اميرهنوزبه هوش نيومده بود.وقتي رفتم بيمارستان دراتاقش روکه بازکردم تواتاق نبودبه جاش يه کاغذروي تختش بود.کاغذروبرداشتم وخوندم

نوشته بود:سلام داداشم ممنونم ازاينکه منوآوردي اينجاونجاتم دادي شرمنده که نميتونم بمونم ميدونم اززنده بودن من تعجب کردي ولي من زنده ام ازت ميخوام به هيچ کس چيزي نگي شايديه روزي خودم اومدم سراغتون فقط ازت يه چيز ميخوام اونم اينکه مواظب پسرم ساواش باشي.اون الان توپروشگاه......لطفابرواونجاواونوبردارومثه پسرخودت بزرگش به هيچ کس نگوکه اون پسره منه ممکنه جونش وياحتي جون شماهم به خطربيفته به ساواش بگوبابايي حالش خوبه وبه همين زودي هابرميگرده.بهش بگومن روي قولم هستم وهنوز فراموشت نکردم.سپهردنبالم نگردفقط مواظب ساواش باش سعي کن ازنازنين دورنگهش داري.يه روزي برميگردم وجوا ب همه سوالاتوميدم.

امير

اميررفته بود.نامه اي که نوشته بودروهيچ وقت ازخودم دورنکردم.طبق گفتش رفتم دنبال ساواش.

romangram.com | @romangram_com