#_نبض_احساس_پارت_641

آيهان عمواون فلش همراته؟

آرمين:دست منه عمو

علي:بي زحمت بده به من

آرمين فلشي روازجيبش درآوردودادبه علي.علي رفت سمت تلويزيون وفلش رووصل کرد.قبل ازاينکه پلي کنه روبه هممون گفت:ازتون ميخوام فقط نگاه کنين اين فقط شروع ماجراس....

همه دورتلويزيون جمع شديم وعلي پلي کرد.

تصويرساواشي که گريه ميکردواميري که بسته شده بودبه يه ستون ديده ميشد.کلي کتک خورده بود.سروصورتش همه خوني بود.

تصويرشهاب اومدکه قهقه ميزد.رفت سمت اميروچندبارزدتوشيکمش وسروصورتش.ساواش باديدن اين صحنه باگريه ميره سمت اميروجلوش وايميسته وباگريه ميگه نزنش.

شهاب محکم ميزنه توصورت ساواش وساواش پرت ميشه اون وروبيهوش ميشه.

اميردادميزنه:نزنش آشغال اون فقط سه سالشه نزنش حيوون....ساواش....ساواش بابايي پاشو....ببين من خوبم....ساواش توروخداپاشو

شهاب دوباره قهقه ميزنه وميگه:ازديدن تووقتي که داري التماس ميکني وقتي که عاجزي وقتي که دردميکشي لذت ميبرم.

اميرتف ميکنه توصورتش وميگه:تومريضي...تويه رواني....

شهاب صورتش روپاک ميکنه وباتمام زورش شروع ميکنه به زدن امير.

romangram.com | @romangram_com