#_نبض_احساس_پارت_640


اميرازخونه زدبيرون.علي هم رفت دنبالش.ساواش وآيهان باخشم نگام ميکردن.ساواش خواست بره بيرون که صداش زدم ايستادولي برنگشت رفتم روبروش ايستادم اخماش حسابي توهم بود.

_توکجاميري؟

ساواش حرفي نزد.

_توچشماش نگاه کن

نگام کردميديدم که چقدناراحته.من چي؟من حق نداشتم ناراحت باشم؟پس کي جواب اون بيست سال عذاب کشيدن من روميده؟کي؟

_توهم ازمن دلخوري؟

ساواش:يه بار فقط يه بارنشستي پاي حرفاش تابفهمي چي کشيدتابفهمي چي کشيديم.

سپهر:انگارخيلي اززنده بودنش ناراحتين.مثه اينکه زيادم خوشحال نيستين ازاينکه زندس

سايه:سپهر....

سپهردستشوبه نشونه سکوت بالابردوادامه داد:همه شمايي که اينجاادعاي پاک بودن ميکنين واميرومقصرهمه اين اتفاقات ميدونين يه بارازخودتون پرسيدين که اون چي کشيد؟يه بارگفتين اين بيست سال کجابود؟يه بارگفتين اين بيست سال چجوري زندگي کرد؟يه بارگفتين چرانيومدسراغمون؟فکرکردين اون راضي بودبه اين زندگي؟فکر کردين اون راضي بودبه اين اتفاقا؟

صداي علي ازپشت سرم اومدکه گفت:حالاکه امير حرفي نميزنه وشماهمينجوردارين قضاوت ميکنين بهتره مابگيم که تواين بيست سال چي گذشت.


romangram.com | @romangram_com