#_نبض_احساس_پارت_639
اميرباهمه احوال پرسي ميکردتااينکه رسيدبه سعيد:سعيدداداش توچطوري؟
سعيدزيرلب گفت:به لطف شماخوبي هم مگه مونده؟
امير:نشنيدم بلندترميشه بگي
سعيد:چيزي نگفتم
ازجاش بلندشدکه بره موقع ردشدن ازکنارامير،اميرازجاش بلندشدوازبازوش گرفت.
امير:حرفي داري مردومردونه بزن وفرارنکن.درضمن اينجاخونه تواگه ناراحتي بگوبرم
سعيدکه انگارمنتظربودترکيدوگفت:اره ناراحتم....بخاطرتونزديک بوددخترم بميره معلوم نبوداون شهاب آشغال چه بلايي سرش بياره همه اين بدبختي هابخاطره توبخاطره وجوتو چه بابودنت چه بانبودنت
اميرپوزخندي زدوگفت:الان يادت افتاده که پدري؟وقتي به زنت تهمت ميزدي چي؟وقتي بچه خودتوازکس ديگه ميديدي چي؟
سعيدازاين حرف بيشترعصباني شدوبامشت زدتوصورت امير.اميرپرت شدروي زمين وسعيدرفت يقش روگرفت.علي وپنداروبقيه سعي داشتن جداش کنن بچه هاهم ازبالااومده بودن.
آيهان:اينجاچخبره؟
سعيدروکه ازاميرجداکردن اميرازجاش بلندشدبينيش خوني شده بود.سعي خواست حرف بزنه که قبل ازاون گفتم:خودتوچي؟!اين همه مدت کجابودي وقتي بچه هات به پدرنيازداشتن؟کجابودي وقتي زنت عذاب ميکشيد؟ کجابودي وقتي بهت نيازداشتيم.آقاي اميرپارساقبل ازاينکه حرفي روبزني اول به خودت توي آينه نگاه کن.
توچشماش ديدم که چقدناراحت شد.ديدم که دلش شکست.ولي بايديه جوري دل خودموآروم ميکردم واونم فقط بانيش وکنايه زدن به اميرآروم ميشد.نميدونم چم بود.ديگه خودم خودم رونميشناختم.
romangram.com | @romangram_com