#_نبض_احساس_پارت_642
خسته که ميشه ميگه:امروزروزآخرزندگيته ديگه ازاين به بعدنازنين تاابدمال منه توروهم ميفرستم بري به جهنم
وبعدش شروع ميکنه به خالي کردن بنزين به اطراف.فندکش رودرمياره وروشنش ميکنه.
شهاب:خداحافظ اميرپارسا
بعدازاونم فيلم تموم ميشه.علي تلويزيون روخاموش کرد.چشماي همه ازديدن اين صحنه باروني بود.
ساواش:دادزدم...گريه کردم ولي هيچ کس صدامونشنيد.باباروميزدن ومن فقط گريه ميکردم. باباميگفت ساواش اگه دوسم داري چشماتوببندوگوشاتوبگيرونگام نکن.چون دوسش داشتم همين کاروميکردم ولي ناله هاي بابااونقدري بلندبودکه هرچقدکرهم ميشدي بازميشنيدي.دردميکشيدولي براي اينکه من نفهمم لبخندميزد.اون روزبودکه براي اولين باراشکاي باباي قهرمانم روديدم.صدات زدم گفتم مامان بياباباداره دردميکشه گفتم مامان بياباباداره ميميره ولي نبودي نبودي که صداموبشنوي.وقتي شهاب همه اونجارو آتيش زدباباخودشوبه دروديوارميزدتانجاتم بده.باکتکي که شهاب زده بودحال نداشتم بلندشم ولي باباازم خواهش کردکه بلندشم گفت مامان منتظره بايدبريم پيشش گفت سارانگرانته بايدبريم پيشش بلندشدم به هرسختي بود.گفت يه چي پيدکن تاباهاش دستاموبازکنم.همه جاپرآتيش بودونميشداونورتررفت.ولي يکم نزيک اتيش يه تيکه شيشه پيداکردم رفتم برش دارم دستم سوخت ولي بازبرش داشتم ودادم دست بابا.بابابه هرجون کندني بودبازش کرد.آتيش نزديک ونزديک ترميشدهردومون به سرفه افتاده بوديم.باباپيرهنش رودرآوردودورمن پيچيدمنوگرفت بغلش وازاونجااومديم بيرون.بعدازبيرون اومدنمون اونجامنفجرشدهم من هم باباپرت شديم اونورتر.هردوبيهوش بوديم.من زودترازبابابيدارشدم.بابابيهوش بود.تکونش دادم صداش زدم ولي هيچ جوابي نداداشکم دراومده بود.صدات ميزدم ميگفتم مامان بياکمک باباداره ميميره باباچشماشوبازنميکنه ولي هيچ کسي نبودصداموبشنوه يادحرف باباافتادم که ميگفت هروقت ازهمه ادمانااميدشدي وهيچ،راهي نداشتي دستتوببربالاويه بارازته دلت خداروصداکن.دستاموبردم بالاباگريه خداروصدازدم.صداموشنيدويه چندنفرازاهالي ده اطراف اومدن کمک.باباچندروزبيهوش بود.شب وروزکنارش بودم تاچشماشوبازکنه وبالاخره بعديه هفته چشماشوبازکرد.تموم بدنش پرازردزخم وسوختگي بودوهربارباباميگفت خوب ميشه.اهالي ده خيلي خوب بودن مخصوصاکدخداکه ماروتوخونش نگه داشته بود.بابااونجاهم کارکشاورزي هم کارمعلمي ميکرد.يه روزباباتصميم گرفت که برگرده تهران ازهمه خداحافظي کرديم وبرگشتيم تهران.اول ازهمه بابااومدسراغ توولي توروبايه مردغريبه اونم دشمن اصليش همراه دوتابچه بالباي خندون وشادديد.ازش پرسيدم بابااون مردپيش مامان چيکارميکنه؟حرفي نزد.اون روزديدم که شونه هاش چجوري خميده شد وشکست.بارهاازش پرسيده باباچرانميريم پيش مامان ميگفت مامان بدون ماراحت تره يني مامان مارونميخواد؟اهههه ساواش چقدسوال ميکني؟
خودشم نميدونست چي بگه.نه جايي داشتيم واسه رفتن نه پولي.اگه ميومدين خونه يکي ازشماهاممکن بودشهابفهمه وهم ماروبکشه هم شمارو براي همين بابانميتونست ريسک کنه.روزاتو خيابوناول بوديم وشباهم توي پارک يايه ساختمون نيمه کاره ميخوابيديم.يه مدت خيلب گرسنگي کشيديم باباهرجاميرفت واسه کارهيچکي بهج کارنميداد.عاجزبودن يه پدردربرابربچش خيلي سخته ومن اينودرک ميکردم.ازکجابه کجارسيده بوديم.چه بلايي سرزندگيمون اومده بود.من بزرگ ميشدم توي خيابونا.بايه لقمه نوني که گاهي پيداميشدوگاهي پيدانميشد.زمستوناازسرماميلرزيديم وجايي رونداشتيم تابريم اونجاوگرم شيم.هفت سالم شده بودوماهنوزم جاومکاني نداشتيم.به باباکارنميدادن چون نه کارت ملي داشت نه شناسنامه.بابااعصابش خوردبودو ناراحت چون کاري ازدستش برنميومد.يه روزبرعکس روزاي ديگه باباکه ازخواب بيدارشدسرحال بود.خيلي مهربون شده بودومنم خوشحال بودم ازاينکه ناراحت وعصباني نيس.باهم شهروگشتيم رفتيم پارک.کلي تاب سواري کرديم کلي بازي کرديم.شب که شدبابامنوآوردجلوي پرورشگاهي که سارابود.
_آخ جون بابااومديم ساراروببينيم؟ خيلي دلم واسش تنگ شده بود.
باباجلوم زانوزدوباناراحتي گفت:خيلي دلت واسش تنگ شده؟
_اوهوم
بابايه قطره اشک ازروي گونش چکيدباانگشت شصتم پاکش کردم.باباازروي کف دستم بوسيد.
_باباچراگريه ميکني؟دلت واسه مامان تنگ شده؟منم دلم واسش تنگ شده ولي باهاش قهرم اون ديگه دوسمون نداره اون مارونميخواد.
romangram.com | @romangram_com