#_نبض_احساس_پارت_637
امير:بگودلت تنگ شده واسه کرم ريختن
متينا:آي قربون دهنت دايي
امير:پس بگواين بيچاره آرمين چي ميکشه؟
آرمين قيافه مظلومي به خودش گرفت وگفت:دست رودلم نزارکه خونه دايي
متينا:چييييش ازخداتم باشه...
اميرومتيناوآرمين سربه سرهم ميزاشتن.توي دلم غوغابودازديدنش،بودنش.چقددلم براش تنگ بود...واسه صداش....دستاش....چشماش...آغوشش....
ازطرفي هم نميتونستم ببخشمش به خاطرنبودنش...به خاطرتنهاگذاشتنمون....
انگارسنگيني نگاموحس کردچون وسط حرف زدن باهستي نگام کردولي من سريع نگامودزديدم.
سايه که انگارحالموديده بودآروم دم گوشم گفت:چراهم اونوعذاب ميدي هم خودتو
باحرص وعصبانيت گفتم:حقشه...
سايه:من که ميدونم ته دلت اينونميگه ولي باشه
بعدازرفتن اميرسعيداومدداخل.هستي هم انگارازاين رفتارش بااميرناراحت شده بود.هيچ کدوممون دليل رفتارسعيدبااميررودرک نميکرديم هرچي نباشه اوناازدوستاي صميمي بودن ويه جورايي برادرهم بودن وديدنشون تواين حالت يکم تعجب برانگيزبود.
romangram.com | @romangram_com