#_نبض_احساس_پارت_636


متينا:اهم اهم فک کنم اينجامن مريضم هابجاي اينکه منوتحويل بگيرين دل وقلوه ميدين بهم؟!

متيناطاقت ديدن اشکاي مامانش رونداشت اين حرفم واسه عوض کردن جوگفته بود.

اميراشکاشوپاک کردوگفت:شيطوني عين مامانت

متينا:چاکردايي...

اميرخنديدوگفتم:غلامتم....

آرمين باخنده رفت سمت اميروگفت:خوش اومدي دايي خوش حالم که ميبينمت

همديگروبغل کردن اميرگفت:منم همينطورجناب سرگرد

اميربه منم سلام کردولي جوابش روندادم همه اونايي که توجمع بودن به جزسپهروسايه ازاين رفتارم تعجب کردن.اميرناراحت شدولي به روي خودش نياوردورفت سمت سعيد.دستشودرازکردسمتش ولي سعسدبدون توجه به اون ازاتاق رفت بيرون.همه ازاين رفتارسعيدتعجب کرديم.اون ديگه بااميرچه مشکلي داشت؟اميرکه خيلي ناراحت شده بودبه روي خودش نياوردوبازلبخندزدوروبه متيناگفت:به سلامتي کي قراره مرخص شي؟

متينا:فردادايي اگه بدوني چقدخوشحالم

امير:اينقدبدت اومدازبيمارستان ماشالله همه که خوب ميرسن بهت

متينا:خسته شدم ازخوابيدن


romangram.com | @romangram_com