#_نبض_احساس_پارت_635

_کي ميادخونه؟

سايه:نميدونم امروزيکم کارش بيشترطول ميکشه

_ميخوام ببينمش

سايه:عجله نکن عزيزدلم ميبينيش.حالاهم صبحونتوبخورکه يه ساعت ديگه سپهرمياددنبالمون بريم عيادت متينا

اشتهايي واسه خوردن صبحونه نداشتم واسه همين ترجيح دادم برم آماده شم.خدايااين چه سرنوشتيه که واسمون نوشتي؟اين همه مدت امير عشقم همسرم زنده بوده ومن نفهميدم....پسرم پاره تنم ساوا ش کنارم بودومن نفهميدم....خداياداري باهامون چيکارميکني؟بس نيس؟تاوان اين عشق خيلي داره سنگين ميشه خدا....من ديگه ظرفيت ندارم خدا....بسه....تمومش کن....

سپهرکه اومدباهم عيادت متينارفتيم خداروشکربه هوش اومده بودوحالش خوب بود.فردامرخص ميشدوميبردنش خونشون.مشغول حرف زدن بوديم که درزده شدويه نفربادسته گل بزرگ واردشد.همه نگاه هاسمت اون بود.دسته گل روکنارزدوبالبخندسلام کرد.همه ازديدنش تعجب کرده بودن وبادهن بازنگاش ميکردن.

هستي:امير.....

اميربه خواهرش که گذرزمان ومشکلات پيرتروپخته ترش کرده بودنگاهي کرد.معلوم بودکه بغض کرده.رفتن سمت هم وهمديگروبغل کردن.

هستي باگريه:زنده اي داداشم؟!کجابودي اين همه سال؟نگفتي نباشي هستيت ميميره؟نگفتي نباشي به کي تکيه کنه؟

اميرم که اشکاش سرازيرشده بودگفت:هيشش گريه نکن عزيزدلم گريه نکن که طاقت گريه هاتوندارم

هستي ازبغل اميراومدبيرون توصورت هم زل زدن.

هستي:اينااشک شوقه....اگه بدوني چقدخوشحالم ازاينکه زنده اي ازاينکه هستي

romangram.com | @romangram_com