#_نبض_احساس_پارت_634
سايه:پانزده سال پيش
باتعجب نگاش کردم که گفت:اينجوري نگام نکن اميرازمون خواهش کردکه به کسي چيزي نگيم
_ميخوام همه چيوبدونم
سايه:بهتره اززبون اميرهمه چيوبشنوي
_من چشم ديدنش روندارم
سايه دستشوگذاشت روي دستم وگفت:اميربي گناهه نازنين فقط يه بارپشين پاي حرفاش اونوقت بهش حق ميدي که نيادسراغتون
_ساواش....پسرم....اون کجاس؟
سايه:دوروبرت
منظورش رونفهميدم.گيج نگاهش کردم.
سايه:اون ساواشي که تواين همه مدت ديديش وفکرميکردي پسرماس پسرخودته...ساواش خودته
واي خداي من اين همه مدت پسرم کنارم بوده ومن نفهميدم؟اين همه مدت پاره تنم پيشم بوده ومن نفهميدم؟
romangram.com | @romangram_com