#_نبض_احساس_پارت_633

_نميخوام هيچي بشنوم فقط برو

اميرازخونه بادلخوري رفت بيرون.نميدونم چم شده بودانگاردنبال مقصرميگشتم دنبال کسي که تلافي اين بيست سال روسرش دربيارم ونميدونستم چرااون اميره؟بارفتنش اشکام سرازيرشدن پاهام توان ايستادن نداشت براي همين همونجاروي زانوم خم شدم.سپهروسايه نميدونم کي رفته بودن بيرون.حتمارفتن که ماراحت حرف بزنيم.سايه واردخونه شدوباديدن من تواون حالت سريع اومدسمتم دستموگرفت وازجام بلندم کردوروي مبل نشوندم.يه ليوان آب قندآوردتابخورم وحالم بهتر شه.

سايه:بيااين آرامبخشم بخورتاشب راحت بخوابي

بدون لحظه اي مکث قرصوبرداشتم وخوردم بدون هيچ حرفي باکمک سايه رفتم تواتاق وروي تخت درازکشيدم.سايه هم حرفي نزداونم متوجه شده بودکه چقدحالم بده.پنج دقيقه نشدکه چشام سنگين شدوخوابيدم.

صبح که بيدارشدم ساعت ده شده بود.چقدخوابيده بودم من چراکسي بيدارم نکرد؟رفتم يه دوش گرفتم وکلي توحموم به حال خودم گريه کردم.بعداز آماده شدنم رفتم پايين.خونه ساکت بودانگارکسي توخونه نبود همون موقع سايه ازآشپزخونه اومدبيرون

سايه:بيدارشدي عزيزم؟

_صبح بخيرچرابيدارم نکردين؟

سايه:بعدمدتها آروم خوابيده بودي دلم نيومدبيدارت کنم

_کسي نيس خونه؟

سايه:نه سپهرکه شرکته بچه هام دنبال کاراي خودشون.بيابشين صبحونه بخور

باهم به آشپزخونه رفتيم سايه ميدونستن ازتنهايي غذاخوردن بدم ميادواسه همين براي خودشم چايي ريخت ونشست کنارم.ذهنم درگير بود.هنوزم ديوونه واردوسش داشتم ولي نميتونستم بخاطرپنهون کردن خودش ببخشمش.

_شماکي فهميدين اميرزندس؟

romangram.com | @romangram_com