#_نبض_احساس_پارت_631

سايه:بياپايين ميفهمي

_باشه توبرومنم ميام

سايه:پس مامنتظريم.

سايه ازاتاق رفت بيرون.نگاهي ازآينه به خودم انداختم وقتي مطمئن شدم سرووضعم خوبه رفتم پايين.يني اون کيه که ميخوادمنوببينه؟!ازپله ها اومدم پايين.سپهروسايه روديدم ومردي که پشت به من روي مبل نشسته بود.بچه هارفته بودن بيرون.نزديک ونزديک ترشدم.باهرقدم من تپش قلبم هم تندترميشد.انگارنفسم بنداومده بود.بالاخره درست پشت سرش ايستادم.دستام ميلرزيدوازاين حالتم تعجب کرده بودم.باصدايي لرزان سلام کردم.

اون مردازجاش بلندشدوآروم برگشت سمت من.

نه.....خداي من....اين امکان نداره....خدايااين کارو بامن نکن....چشمام سياهي رفت وسرم چرخيدو افتادم زمين.

باپاشيده شدن قطرات آب روي صورتم آروم چشماموبازکردم.سايه کنارم بود.

سايه:نازنين؟! خوبي؟!

همه چي يه دفه يادم اومد.ازجام بلندشدم.کمي دورترايستاده بود.ازجام بلندشدم پاهام سست شده بودولي سعي کردم قدم بردارم.سرش پايين بود.درست روبروش ايستادم وقتي منونزديک خودش ديد سرشوآوردبالاوزل زدتوچشمام.

توصورتش دقيق شدم.ته ريش داشت مثه قبل.چشماش....همون چشمايي بودکه منوديوونه ميکرد ولي يه چيزي بهش اضافه شده بود.يه غم....يه غمي که ديدنش دل آدم روميسوزوند.موهاي قهوه اي رنگش تيره شده بودولابه لاش لاخه هاي سفيدهم بود.دوباره خيره شدم توچشماش....نگام ميکرد...همون نگاه قبل....ديگه نتونستم جلوي خودم روبگيرم واشکام سرازيرشدن بابغض گفتم:امير....

اونم چشماش پراشک شد.بابغض گفت:جان امير؟!

دستاموکه ميلرزيدبردم بالاوگذاشتم روي صورتش.

romangram.com | @romangram_com