#_نبض_احساس_پارت_630


حال متيناخوب نبود.رسونديمش بيمارستان شهاب فرارکرده بودوپليس همه جادنبالش بود.اين وسط دعاميکرديم که اتفاقي واسه متينانيفته وهرچه زودترحالش خوب شه.

*************

"نازنين"

نميدونستم باورکنم که ازدست شهاب خلاص شدم يا نه؟يني واقعااون همه بدبختي تموم شده بود؟ حالاديگه راحت ميتونستم کناربچه هام باشم؟

خدايااين خواب نباشه...ازت خواهش ميکنم خواب نباشه....بعداين همه سال تونستم آزادي روحس کنم.

بيشترازهمه ازاين خوشحال بودم که ديگه مجبورنبودم ازبچه هام دورباشم باديدن خوشبختيشون منم حس خوشبختي داشتم.اماهنوزيه نگراني وجودداشت اونم اينکه شهاب هنوزدستگيرنشده بودوامکان داشت هرلحظه برسه وبلايي سرموت بياره.بعداين همه سال بالاخره تونستم همه اونايي که دلم براشون تنگ شده بودروببينم.چقداون روزگريه کرديم.کلي حرف واسه گفتن داشتيم.بچه هاچقدبزرگ شده بودن.کاش اميرم اينجابودولي ميدونم که اونم الان خوشحاله ازاينکه ماخوشحاليم.خداروشکرحال متيناهم روبه بهبودي ميرفت وخطررفع شده بود.هممون ترسيديم ازاينکه بلايي سرشون بيادولي خداصدامون روشنيدواوناروبهمون برگردوند.تو اتاق روي تخت درازکشيده بودم که صداي دراومدبعدشم صداي سايه:نازنين؟!

ازجام بلندشدم وروي تخت نشستم وگفتم:بياتو...

بالخندواردشدوگفت:خواب بودي؟!

_نه بياتوهمينجوردرازکشيده بودم.

سايه:خواستم بگم يکي هس پايين ميخوايدتوروببينه

_کي؟


romangram.com | @romangram_com