#_نبض_احساس_پارت_629
ساواش ازپشت سرم دادزد:آيهان بايدبريم
رفتم طرف مامان ودستشوگرفتم واومدم پيش دريا
_الان وقت اين حرفانيس فقط مامانم روببرخونه عموسپهر باشه؟
دريا:باشه
روکردم سمت مامان ازپيشونيش بوسيدم وگفتم: يه کارکوچيک دارم انجامش ميدک وزودبرميگردم باشه؟
مامان باگريه گفت:نميشه نرين؟
اشکاشوپاک کردم وگفتم:قربونت برم زودبرميگردم
مامان:مواظب خودت باش
_چشم توهم مواظب خودت باش
مامان ودرياکه سوارشدن منم رفتم سمت ماشين ساواش وباهم به جايي که آرمين ومتينابودن رفتيم.توراه ساواش زنگ زدبه پليس وآدرس روداد.
ساواش ازکجاميدونست که من زنداني شدم وبه کمک نيازدارم؟اين ساواشم شده بودسوپرمن ها....
هرجابه کمک نيازداشتم کنارم بود.نگاهي بهش کردم.انگارسالهاس که ميشناسمش وبينمون يه چيزي هس که باعث ميشه بهش احساس نزديکي کنم.يني اگه داداش منم زنده بودميشدهمسن ساواش؟اونم چشماش آبي بود.چقداين ساواش واون ساواش بهم شباهت دارن.اگه اون روزنمرده بودن ميگفتم اين ساواش داداشمه....
romangram.com | @romangram_com