#_نبض_احساس_پارت_628
سريع رفتيم داخل خونه.مامان روصداميزدم ازطبقه اول که صدايي نيومدرفتيم بالا.صداش زدم صداش ازيکي ازاتاقاميومد.معلوم بودکه گريه کرده.
دروبالگدبازکرديم.مامان بغلم کرد.
مامان:خوبي آيهان؟ترسيدم بلايي سرت آورده باشن
_من خوبم مامان ولي بايدزودتربريم
مامان:پس شهاب
ساواش:ميبريمتون يه جاي امن قبل ازاينکه بيان بايدبريم
سه تايي که خونه شهاب اومديم بيرون.خواستيم سوارماشين شيم که ماشين پدرام روديدم.وقتس ماشين ايستاددرياسريع ازش پياده شد
نگام ميکردبابغض گفت:آيهان....
رفتم طرفش.چقددلم براش تنگ شده بود.
_تواينجاچيکارميکني؟
دريا:من همه چيوميدونم آيهان
romangram.com | @romangram_com