#_نبض_احساس_پارت_621

آره کشيده بود....همشوتنهايي کشيده بود....آيهان....عشق من....به خاطرمن ازخودم گذشت....به خاطرمن ازخودش گذشت....بخاطرمن اززندگيش گذشت....

_الان کجاس؟!

پروانه:معلوم نيس.دوهفتس که هيچ خبري ازش ندارم.ازباباپرسيدم گفت رفته سفرکاري ولي دروغ ميگفت آيهان اگه ميخواست بره سفرحتمابهم ميگفت

باترس گفتم:امکانش هس فهميده باشن؟

پدرام:به آرمين هم زنگ ميزنم جواب نميده

ازجام بلندشدم وگفتم:من ميرم بابلسر

پروانه:وايساباهم بريم....

سوارماشين پدرام شديم وهمه باهم به سوي بابلسررفتيم.کل راه روبه آيهان فکرميکردم.چه زجري کشيده بودتواين مدت.ازخودم خجالت کشيدم.اون بخاطرمن وخوشبختيم ازمن گذشت اون وقت من اين همه بهش بدوبيراه ميگفتم ونفرينش ميکردم.

منوببخش آيهان....ببخش که نفهميدم.....ببخش که غم چشماتونديدم.....منوببخش عشقم....

***********

"آرمين"

بسته شده بودم به صندلي ودرست روبروم وايستاده بود.باهمه نفرتي که ازش داشتم زل زدم توچشماش.

romangram.com | @romangram_com