#_نبض_احساس_پارت_622


_متيناکجاس؟!

شهاب:همين دوروورا.....

_بزاراون بره اون اين وسط بي گناهه هرکاري داري بامن بکن.

شهاب:نه ديگه نشد....بدون اون اين بازي مزه نداره

_ميخواي چه غلطي کني عوضي؟

شهاب:يه بازي کوچولو

_اگه بلايي سرش بيادخودم ميکشمت

عصباني شدنزديکم شدوازفکم گرفت وفشاردادونزديک گوشم ازلاي دندوناش غريد:فعلاتوچن خودمي پس هيچ غلطي نمتوني بکني اول حساب توروميرسم بعدحساب اون آيهان آشغالو.فک کردي نميفهمم که اونوفرستادي جاسوسي منوبکنه؟

(فکموول کردوصاف ايستادوگفت)من يه قانوني دارم اونم اينه که لطف همه روبايدجبران کرد.چه خوب چه بد....خيلي زشته که جواب محبت شماروندم.

يه نفري اومدودم گوشش يه چيزي گفت.لبخندخبيثي اومدروي لباش دستاشوتندتندماليدبهم وگفت:وقت بازيه....

شهاب ازاتاق رفت بيرون دست وپاهاي منوبازکردن ولي محکم گرفته بودن ازهمه طرف محاصره شده بودم وهيچ راه فراري وجودنداشت اصلافرارميکردم که چي ميشدمن هنوزنميدونستم متيناکجاس.ازساختمون اومديم بيرون ورفتيم پشتش.اطراف پردارودرخت بودويه استخربزرگ اون وسط بود.ازاينجامعلومه که خيلي عميقه.اطراف پرازآدماي شهاب بود.خودشم روبروي استخرروي صندلي بزرگي نشسته بودوکنارش يه ميزقرارداشت که روش نوشيدني وميوه وانواع مخلفات ديگه بود.انگاراومده فيلم ببينه.


romangram.com | @romangram_com