#_نبض_احساس_پارت_620


_ازچي؟!

پروانه:آيهان وقتي فهميدباباش کيه تصميم ميگيره بيفته دنبال قاتلش ميادباپسرعمش آرمين که پليسه حرف ميزنه اونم بهش يه دليلايي مياره وميگه حس ميکنه قاتل بابات شهابه.آيهانم وقتي اينوميفهمه تصميم ميگيره به شهاب نزديک تربشه تاسرازکاراش دربياره.وقتي ميره پيش شهاب بهش ميگه اگه بفهمه که نقشه اي زيرسرشه ياخطاواشتباهي کنه تلافيشوسرعزيزترين کساش درمياره عزيزترين کساشم تووخواهرشومامانش بودين.خواهرش که جاش امنه مامانشم که پيش خودش بودفقط ميموندي تو.نميتونست روي توريسک کنه اگه بخاطراون اتفاقي واست ميفتادهيچ وقت نميتونست خودش روببخشه پس مجبورشدازتودوري کنه.

_همه ايناروآيهان گفت؟

پروانه:آره گفت که خيلي دلش روشکوندم گفت توي چشماش ديدم که چقدازدستم ناراحت شده بعدشم واسه تنبيه خودش سرش روميکوبه به ديوارکه ميرسوننش بيمارستان. بهش گفتم وقتي کارت تموم شدبروبهش بگوکه چقددوسش داري ومجبورشدي اون حرفاروبزني.

باغم وبغضي که توي صداش داشت گفت:اون ازدواج کرده.مهم اينه که اون الان خوشبخته پدرام خيلي دوسش داره وميدونم که درياروخوشبخت ميکنه.

پدرام ادامه داد:اون روزي که تووآيهان رفته بودين باهم حرف بزنين وآيهان اون حرفاروبهت زدمن ازدورداشتم ميديدمتون باورم نميشدکه آيهان اون حرفارو زده باشه بعدازاينکه ازپيشت رفت تعقيبش کردم رفت يه جاي خلوت.اون روزبراي اولين باريه مردي روديدم که باشونه هاي خميده چجوري گريه ميکرد.خواستم برم پيشش که همون موقع توزنگ زدي.قبلش من بهت درخواست ازدواج داده بودم وازت خواسته بودم فکرکني ولي توگفتي نه ميدونستم اون روزکه زنگ زدي وگفتي قبول ميکني ازروي حرصي بوده که نسبت به آيهان داشتي.اون روزتصميم گرفتم تاوقتي که نفهميدم آيهان چرااون حرفاروبهت زدوچراازت جداشدخواهرم باشي ويه نگاه چپ بهت نکنم.مابهم محرميم ولي اسممون توشناسنامه هم نرفته اگه تواين مدت ازت دوري کردم به همين دليل بود.امروزم که اومدم اينجاميخواستيم تواولين فرصت بهت همه چيوبگيم.

شب عروسيمون هم آيهان اونجابودولي تونديديش.داشتم بايکي ازدوستان حرف ميزدم که يه پسري گفت يکي بيرون کارا داره رفتم بيرون ديدم آيهان يقموگرفت وگفت:واي به حالت اگه يه قطره اشک ازچشاش بريزه واي به حالت اگه بفهمم ناراحتش کردي واي به حالت اگه بفهمم خوشبختش نکردي اونوقت خودم عزراييل جونت ميشم وميکشمت

پوزخندي زدم وگفتم:توکه خوشبختيش برات مهم بودچراولش کردي؟

همون موقع مشتي زدروصورت که باعث شدبينيم خون بياد.ازلاي دندوناش غريد:به توهيچ ربطي نداره

دريايه زماني فکرميکردم جزمن نميتونه هيچ کسي تااين حددوست داشته باشه ولي حالافهميدم يه نفري هس که بيشترازخودش وزندگيش تورودوست داره واون آيهانه

دستي به صورتم کشيدم.صورتم خيس بود.من کي گريه کرده بودم؟يادحرف آيهان افتادم:توقرارنيس هيچ وقت گريه کني ودردبکشي غصه هاتوبريزتودل من من همشوتنهايي ميکشم.


romangram.com | @romangram_com