#_نبض_احساس_پارت_619

_آيهان؟

آيهان:هوم؟

_چرااوني ميشي که نيسي؟

آيهان:لازمه

_که چي بشه؟

آيهان:شايدوقتش رسيدبهت گفتم

_نميشه الان بگي؟

آيهان:بزاربرات يه قصه بگم.يه روزي ازروزاي خداتوي اين شهربزرگ يه پسربچه اي به دنيااومدکه اسمش شدآيهان......

آيهان اون روزازهمه زندگيش گفت.گفت که خودش ومامانش وخواهرش چه سختي هايي کشيدن.گفت کسي که اين همه مدت بهش ميگفته باباپدراصليش نبوده.گفت که پدراصليش وبرادربزرگ ترازخودش مردن واحتمال ميده که قاتلش شهاب باشه گفت وگفت تااينکه رسيدبه تو.گفت که چقددوست داره گفت که يه زماني اومدن به درياآرومش ميکرداماحالابدون توعذابش ميده. گفت که تک تک آهنگاشوبه يادتوميساخت.گفت که لحظه اي نبوده که به توفک نکنه.گفت که واسه آيندش چه نقشه هايي داشته.گفت که چقددلت روشکسته.

درياآيهان بهت دروغ گفت دوست نداره....دروغ گفت نميخوامت....دروغ گفت که بودن باتويه هوس بوده.... دروغ گفت که باتوواحساساتت بازي کرده.....

پريدم وسط حرفش وگفتم:آخه چرا؟

پروانه:چون ميترسيد....

romangram.com | @romangram_com