#_نبض_احساس_پارت_615
_شمام ازاينجورمهمونياوازاين کارابدتون ميادنه؟
آيهان:نه ولي الان حوصله ندارم.
خيلي ضايه بودکه دروغ ميگه .نميدونم چرادوست داشت خودشومثه اونانشون بده.
_ولي برعکس شمامن بدم مياد
آيهان:چرا؟شماهاکه بايدخوشتون بيادوازاينجور مهمونياوکارالذت ببرين
_من مثه بقيه نيسم
آيهان:همتون اولش همين حرفوميزنين.
ازاين حرفش ناراحت شدم وگفتم:بهتره زودقضاوت نکنين.
آيهان:اوکي اصلاشمافرشته خو ب شد؟
لحنش سردوخشک بودطور ي که آدم حس ميکردمزاحمشه برا ي همين بدون هيچ حرف ديگه ازپيشش رفتم.
ازاون روزبه بعدرفت وآمدباباوآقاشهاب زيادشده بود.مثه اينکه باهم معامله بزرگي انجام داده بودن که آيهان نقش اصلي روتوانجام شدن اين معامله ايفاکرده.باباوفريبرز چپ ميرفتن راست ميرفتن ازآيهان تعريف ميکردن.پسر خوشتيپ وجذابي بودولي چون اونم مثه آدما ي اطرافم بوداز ش بدم اومده بودوسعي ميکردم از ش دورباشم.
يه روزبابابهمون گفت که بازشهاب وآيهان ميخوان بيان.ماهم فکرکرديم يه مهموني سادس ولي اين يه مهموني ساده نبود بلکه مراسم خواستگاري بود.شهاب اومده بودتا منوبرا ي پسر ش آيهان خواستگار ي کنه.باباهم بدون اينکه نظرمنوبپرسه موافقت کردومنوآيهان شديم نامزدهم.ماهيچ کدوممون حق نداشتيم روتصميماي بابااعتراض کنيم وحرفي بزنيم فقط بايدگوش ميکرديم.
romangram.com | @romangram_com