#_نبض_احساس_پارت_614


همه ساکت بوديم وقتي ديدم حرفي نميزنن سکوتوشکستم وگفتم:نيومديم اينجاسکوت کنيم مگه نه؟

پدرام چاييش روگذاشت روي ميز ودستاشوبهم قفل کردوگفت:درسته....راستش مانميدونيم چه جوري ايناروبهت بگيم.

پوزخندي زدم وگفتم:به خودت فشارنيازهمه چي معلومه

پروانه:ازت ميخوايم قبل ازاينکه همه حرفامون رونشنيدي قضاوت نکني

_خيلي خب بگين ميشنوم

پدرام:حرفايي که ميخوايم بزنيم درمورده آيهانه

باتعجب گفتم:آيهان؟!

پدرام:آره آيهان....(روکردسمت پروانه وادامه داد)توشروع کن.

پروانه:باباي من يه تاجره البته ظاهرکارش همينه دراصل توکارقاچاق موادمخدروکلي خلاف ديگس.داداشم هم اومده توهمين کار.ازوقتي فهميدم که کاراصلي بابام چيه ازش بدم اومد.من هيچ وقت مثه اونانبودم.ازلباساي باز،ماشيناوخونه هاي مدل بالاوشيک، ازمهموني هاي انچناني وازهيچ کدوم ازاون کارايي که پولداراانجام ميدن خوشم نميومد.هميشه دوس داشتم زندگيم ساده باشه ولي نبود.يه روزبابام هممون روجمع کردوگفت واسه شب مهمون خيلي خيلي مهمي داره وازمون ميخواست که هممون باشيم.ميگفت يکي ازبهترين دوستا ش همراه پسرش مياداينجا.گفتم حتمااينم يکيه مثه بقيه حدسمم درست بود.به قيافش ميخوردکه يکي باشه عين باباولي به پسر ش نه.تو ي چشما ش غمي بودکه د ل هرسنگي روآب ميکردشايداون غم چشما ش بودکه باعث شدنزديکش بشم.باباوآقاشهاب وفريبرزداداشم رفتن واسه تخته باشي آيهانم گفت ميره هوابخوره.خيلي ضايه بودکه اونم ازاينجورجمعاخوشش نمياد.رفت توحياط.کمي بعدمنم بادوتاليوان آب پرتقا ل رفتم پيشش.

_بفرماييد

نگاهي کردولبخندي مصنوعي زدوگفت:ممنون


romangram.com | @romangram_com