#_نبض_احساس_پارت_613

خواست جواب بده که صداي دخترجووني اومد.

دختر:پدرام گوشيتوجاگذاشتي.

حرفش که تموم شدرسيده بودبه دم در.باديدن مااونم تعجب کرده بودوگفت:دريا....

پوزخندي زدم وگفتم:چه جالبه که معشوقت اسم همسرت روهم ميدونه

پدرام:داري اشتباه ميکني دريا

صدام کمي رفته بودبالا.عصباني بودم.

_د آخه نامردبزاراون امضايي که تودفترازدواج زديم خشک شه بعدخيانت کن.اون همه ادعات واسه عاشقيت کشک بود؟چه سواليه که من ميپرسم معلومه که کشک بود من ساده ام...ساده....همين فرداازهم جداميشيم.

حرفام که تموم شدخواستم برم که پدرام ازبازوم گرفت وگفت:حرفاتوزدي حالابه حرفاي ماهم گوش کن نميخوام بيخودي قضاوت کني

بازوموازدستش کشيدم بيرون وگفتم:نيازي به گوش کردن نيس همه چي معلومه

دخترکه تاالان ساکت بودگفت:دريالطفابياداخل باهات حرف داريم.

ساکت بودم.ترديدداشتم که برم يانرم که پدرام گفت:خواهش ميکنم.

واردخونه شديم وروي مبلانشستيم.پروانه برامون چايي آورد.خونه کوچيک ولي شيک وتميزي داشت.

romangram.com | @romangram_com