#_نبض_احساس_پارت_611
"دريا"
سرازکاراورفتاراي پدرام درنمي آوردم.فک کنم بدترين ماه عسل روماداشتيم.ماه عسلي که همش توخونه بودم وپدرام صبح ميرفت ونصفه شب برميگشت.وقتي هم ميومدتوهال روي مبلاميخوابيد.دليل رفتاراشونميفهميدم.چرااينجوري ميکرد؟مگه دوسم نداشت؟مگه منونميخواست؟ديگه خسته شده بودم.شبااين بالشم بودکه همه غصه هاواشکاموتحمل ميکرد.خسته شدم ازاينکه تظاهربه خوشبختي کنم.خسته شدم ازاينکه روي لبام خنده باشه ولي دلم پرازدرد.نکنه پاي کس ديگه اي درميون باشه؟
ازاين فکروقتي خونه بودگوشيشوچک ميکردم ولي هيچ خبري نبود.خدايادارم ديوونه ميشم خودت کمکم کن.
امروزازعجايب بودچون پدرام ظهراومدخونه.
_سلام چه عجب
پدرام بدون اينکه نگاهم کنه گفت:سلام درياميخوام يه دوش بگيرم عجله دارم بايدبرم
همونجوري که ميرفت سمت اتاق رفتم دنبالش وگفتم:کجا؟
پدرام:کاردارم
_اونوقت چه کاري؟
پدرام:گيرنده درياکاردارم ديگه
بعدش رفت حموم.خوبه والابدهکارم شديم.من سرازکاراي تودرنيارم دريانيسم.لباساشوآماده کردم ازاتاق اومدم بيرون که برم آشپزخونه گوشي پدرام زنگ ميخورد وسوسه شده بودم تابرم ببينم کيه که اينقدزنگ ميزنه.بالاخره حس کنجکاويم غلبه کردورفتم سمت کتش وازجيب سمت راستش گوشيشودرآوردم.روش نوشته شده بودپروانه....پروانه؟اين ديگه کيه؟گوشي قطع شد.سه بارزنگ زده بود.بعدش سريع اس ام اس اومد.
"پدرام باهام تماس بگيرکارواجب دارم"
romangram.com | @romangram_com