#_نبض_احساس_پارت_609

صداي مردغريبه اي ازپشت تلفن اومد:به به جناب سرگرد مشتاق ديدار

_شما؟

مرد:نشناختي نه؟نبايدم بشناسي....اووووم چجوري معرفي کنم که جذا ب باشه؟

اصلاحوصلشونداشتم.

_چرت وپرت نگووزودترکارت روبگو

مرد:اوه اوه چه خشن.....يه بازي نصفه تموم مونده که بايدتمومش کنيم.

اين دفه عصباني شدم بادست کوبيدم روي ميزوگفتم:تو کي هسي؟چي ميخواي؟

مردقهقه اي زدوگفت:فک کنم يه چيزي پيش من داري که خيلي واست باارزشه

اولين چيزي که به ذهنم اومدمتينابود....

_متينا....

مرد:پسرباهوشي هسي....

_ببين آشغال عوضي هرخري ميخواي باش ولي واي به حالت اگه بلايي سرش آورده باشي هرگوري باشي پيدات ميکنم وبادستاي خودم ميکشمت

romangram.com | @romangram_com