#_نبض_احساس_پارت_608
يکي ازمرداروبه اون يکي گفت:برورئيس روصداکن بگو به هوش اومد.
اون مردرفت بيرون ناي حرف زدن نداشتم.تموم بدنم درد ميکرد.يه جاي سالم نمونده بودتوبدنم.
دربازشدودونفرواردشدن.مردي که بهش ميومدرئيسشون باشه حسابي اخم کرده بود.مثه اينکه بايداشهدموبگم.
درست اومدروبروم ايستاد.توي دلم داشتم مثه سگ ميترسيدم ولي سعي داشتم ترسمومخفي کنم همه نفرت وخشمم روريختم توي چشمم وزل زدم توچشماش.
پوزخندي زدوگفت:خوبه هنوزم نگات وحشيه.....(بااخم وعصبانيت بيشترازقبل)ببينم چندساعت ديگه هم ميتوني اينجوري نگاه کني؟
چندساعت ديگه؟مگه قراربودچه اتفاقي بيفته؟خداياخودت کمکم کن.آرمين کجايي؟!کجايي تاببيني چه بلايي سرم آوردن؟آرمين دارم ميميرم توروخدابيا.
به يکي ازمردااشاره اي کرد اونم ازجيبش گوشي موبايلي درآوردويه شماره اي روگرفت وداددستش.
***********
"آرمين"
يه هفته اي ازغيب شدن متيناميگذشت.کلافه شده بودم نه ردي نه نشوني هيچي....خانوادش هم اميدشون به من بود تادخترشون روپيداکنم.دلم واسش يه ذره شده بود.تنهادعام اين بودکه بلايي سرش نياد.توي اتاقم تواداره نشسته بودم وسرموگذاشته بودم روي ميز.گوشيم زنگ خورد بابي حوصلگي جواب دادم.
_بله؟
romangram.com | @romangram_com