#_نبض_احساس_پارت_606


بابا:اشتباه کردم بهم يه فرصت بده تاجبران کنم بخداديگه بي تونميتونم

مامان:توزندگي من جايي واسه تونيس متيناهم ميتونه خودش انتخاب کنه اگه ميخوادباباش روببينه جلوش رونميگيرم ولي هيچ جايي پيش من نداري.

مامان پشتش روکردبه ماخواست بره سمت اتاقش که بابا کاردي که روي ميز بودروبرداشت وگذاشت روي رگ دستش.جيغ خفيفي کشيدم ومامان روصداکردم.مامان سريع برگشت باديدن اون صحنه اونم شک زده شده بود.

مامان:چيکارميکني؟!

باباکه حالاداشت اشک ميريخت بابغض گفت:تونباشي زنده موندن من چه فايده اي داره؟اشتباهي کردم که تقاصش روبايدپس بدم.بدون تونفس کشيدن برام سخته اين همه سال فکر ميکردم خوشبختم ولي نبودم ونيسم وبدون تونخواهم بود.

هم من هم مامان پا به پاي بابااشک ميريختيم.

مامان:نکن سعيد...اين درست نيس

بابا:اره زنده موندن من بدون تودرست نيس...

_بابا....

باباباچشماي پرازاشک نگاهم کرد.

بابا:نگوبابا...من لياقت پدربودن روندارم اين همه سال برات پدري نکردم حالااومدي وبهم ميگي بابا؟


romangram.com | @romangram_com