#_نبض_احساس_پارت_605
هستي:خيلي پستي سعيد...خيلي بيشعوري...تويه آشغالي...
دادزدم:اره من پست....بيشعور...آشغال....اصلاهرچي توبگي ولي هرچي باشه مثه توهرزه نيسم که وقتي شوهردارم برم بايکي ديگه باشم.
اشکا ش سرازيرشده بود.صداي شکستن قلبش روباگوشام شنيدم پاها شسست شده بودوروي زمين نشست شکه شده بودانگارجادوم کرده بودن نه چيزي ميديدم نه ميشنيدم.وسايلام روجمع کردم وازخونه اومدم بيرون.به طورتوافقي ازهم جداشديم ومن وبيتابراي هميشه رفتيم خارج.اوا يل زندگيمو ن خيلي خوب بود.بچمون بزرگ وبزرگ ترميشدوخوشبخت بوديم هميشه باخودم ميگفتم هيچ وقت ازاين اتنخابم پشيمون نميشم.اماهمه ايناآرامش قبل طوفان بود.خدااون بالابودوآه مظلوم يه روزماروميگرفت.
بچمو ن پسربود.اسمشوبردياگذاشته بوديم.بردياسه سالش شده بود.تابستو ن بودوميخواستيم بريم مسافرت.هممون خيلي خوشحال بوديم.ولي اين خوشحالي زياددووم نيورد
بايه کاميو ن تصادف کرديم.برديادرجامرد.بيتاهم دوروزبعد ازاينکه توبيمارستان بستري شده خونريزي کرده ومرده منم سه ماه توکمابودم وقتي بيدارشدم فک نميکردم باهمچين صحنه اي روبروبشم.بارهاازخداپرسيدم اگه قراربودهمچين روزايي روببينم پس چرابيدارشدم؟
حوصله هيچ چيزوهيچ کسونداشتم ازخونه بيرون نميرفتم افسرده شده بودم.يه روزدفترخاطرات بيتاروپيداکردم.همشوخوندم.همه اينانقشه بيتابوده.دايا ن يکي ازدوستات بوده که ميخواستي باخانومش که بارداربودي آشتيش بدي.جواب آزمايشم بيتاعوض کرده بود.اون روزفهميدم که آه توواين بچه بوده که ماروگرفته. وقتي فهميدم ديوونه شده بودم هرشب مست بودم همه داراييموبخاطرپيداکردن يه شيشه مشروب ازدست داده بودم.نه به خودم ميرسيدم نه زندگيم....
پشيمونم هستي.منوببخش...اشتباه کردم خجالت ميکشيدم که بيام سراغتو ن بعداون همه سال بالاخره تونستم باخودم کناربيام وبيام پيشتو ن تاازتون بخوام منوببخشين.منوميبخشي هستي؟قول ميدم جبران کنم فقط بهم يه فرصت بده.به خداهنوزم دوست دارم.
نگاهي به صورت مامان انداختم.بي صداداشت اشک ميريخت.چه عذابي کشيده بوده....باباازجاش بلندشد وروبروي مامان زانوزد.صداش بغض داشت.
بابا:منوببخش عشقم اشتباه کردم نبايدحرفاي بقيه روباورميکردم نبايدزودقضاوت ميکردم بايدعشقمون روباورميکردم.بهم فرصت بده هستي
جوري خواهش والتماس ميکردکه اشک منم دراومده بود.
مامان ازجاش بلندشدودرحاليکه گريه ميکردگفت:دير اومدي آقاسعيد اون موقع که بايدباورم ميکردي نکردي (به من اشاره کردوادامه داد)اين بچه به پدرنيازداشت به يه کسي که بهش بگه بابا پشت وپناهش باشه سايش بالاسرش باشه وقتي ميپرسيدبابام کجاس نميدونستم بهش چي بگم اصلاچي ميگفتم؟ميگفتم بابات منوبه چشم يه هرزه وهرجايي ميديد؟ميگفتم بابات شک داشت به اينکه توواقعادخترشي يانه؟ميگفتم بابات مارونميخواست؟تولياقت عشق پاک منونداشتي....تولياقت هيچي رونداشتي.....اين وسط هيچ کسي مقصرنيس جزخودت....
باباازجاش بلندشدوروکردسمت مامان برق اشک روتوي چشماش ميديدم.
romangram.com | @romangram_com