#_نبض_احساس_پارت_603

هستي:دايان انتظارنداشته باش که به همين زودي برم بهش بگم

دايان:من ديگه نميتونم صبرکنم هرچه زودترميخوام همه چي درس شه.

هستي:منم همينوميخوام ولي بهم فرصت بده قول ميدم زودباهاش حرف بزنم وهمه چي روتموم کنم.

دايان:خب بگوببينم عشق من چطوره؟

هستي:عشق توخيلي هم خوبه.

دايان:قبل ازاينکه بچم به دنيابيادهمه چي درس شه خيلي خوب ميشه

هستي:گفتم ديگه عجله نکن اين روزاسرش خيلي شلوغه صبح تاشب شرکته

دايان:مابخاطرعشقمون تااخردنياهم صبرميکنيم

هستي:واااا ي آقا ي عاشق پيشه

دايان:پس چي فکرکرد ي؟

نميدونستم بحث درمورده منه ياکس ديگه؟اصلانميفهميدم اينادرموردچي حرف ميزنن.اون پسره که کنارهستي بودکي بود؟عشقش هستي بود؟بخاطرش ميخواست صبرکنه؟ديوونه شده بودم نميدونستم چي درسته چي غلط.اون روزکه اومدم خونه هيچي به هستي نگفتم دوس نداشتم ناراحت شه اول بايد همه چي روخودم ميفهميدم هستي من پاک بودوامکان نداشت بهم خيانت کنه ازچشماش ميخوندم که چقددوسم داره.روزبعدبه جا ي نامه اس ام اس اومد.

نوشته بود:معشوقه خانومت روديدي؟هنوزم ميخواي مثه احمقا پيشش بموني.اونامنتظرن تااون بچه به دنيابياد وبراي هميشه برن اون بچه هم مال تونيس.

romangram.com | @romangram_com