#_نبض_احساس_پارت_602


_مامان جون من نميدونم اون چيکارکرده که اينقدازش دلخوري ولي به منم حق بده که بخوام بدونم اين همه مدت کجابوده؟حقمه که بدونم چرابيست سال بدون پدربزرگ شدم؟حقم نيس؟

مامان:چراحقته دخترم...ببخشيددخترم من همش به فکر خودم وناراحتي خودم بودم

ازروي گونش بوسيدم وگفتم:قربونت برم من حرفاشو ميزنه وبعدميره بهترازاينه که هرروزجلوي درمنتظرباشه

ظرف ميوه وبشقاب وکاردبرداشتم همراه مامان رفتيم سالن.روي مبل نشسته بود.صورتش پرريش شده بودودونه هاي سفيدلابه لاي موهاش ديده ميشد.چشماي درشت طوسي وقدبلندي داشت.لاغربودولي هيکل ورزشي داشت.

_خب ماگوش ميديم....

باباسعيد:دوسا لي ميشدکه باهستي ازدواج کرده بودم واو ن باردارشده بود. خوشحال تروخوشبخت ترازمن نميشدپيداکرد.قراربودبايه شرکت خيلي خو ب و اسم ورسم دارقراردادببنديم .طرف ازاو ن خرمايه هابود.اميرکه رفت همه کارا ي شرکت افتادرودو ش من وسپهروپندار....هرسه تامون سعي داشتيم شرکتي که اميرواسش خيلي زحمت کشيده بودروپابرجانگه داريم وبه جاها ي خو بي برسونيمش پس بستن قراردادهم بااون شرکت خيلي به نفعمون بود.قراردادکه بسته شدطرف يه مهموني برگزارکرد وهممون رودعو ت کرداون موقع هستي چو ن بارداربوداين وراون وررفتن واسش سخت شده بودواسه همين خودم به اون مهموني رفتم.اونشب آقا ي شاهرخي باتک فرزند ش به نام بيتاآشناکردکه قراربودتاتموم شد ن پروژه توشرکت مابمونه.بيتاازاو ن دخترا ي جلف ولوسي بودکه سعي داشت فقط جلب توجه کنه.امااصلابرام مهم نبودچون اون موقع من يه فرشته روداشتم.ازهمو ن شب فهميدم که بيتاچشمش دنبال منه بارهابهم ابرازعلاقه کرده بودوازم ميخواست که ز ن وبچموول کنم وبااون باشم ولي من اگه ميخواستم هم نميتونستم اين کاروکنم من ديوونه وارهمسرم وبچمودوست داشتم وجدايي ازشون برام غيرقابل تحمل بود.به هستي هم چيزي نميتونستم بگم چون ميترسيدم بلايي سرخودش وبچمون بيادهم اينکه منوتنهابزاره.کارا ي بيتاکلافم کرده بودحس عذا ب وجدا ن بهم دست داده بود.اون روزکارم تاديروقت طو ل کشيده بود بيتااومدتوي اتاقم وخواست منوببوسه عصباني شده بودم خيلي جدي بهش گفتم که زن وبچم رودوست دارم ونميخوامش وبراي هميشه اززندگيم بره بيرون اونم گفت:اينقدزن وبچه ميکني ازکجامعلوم اون بچه مال توباشه؟

بااين حرفش اعصابم بيشترخوردشدزدم توي گوشش هيچ کس حق نداشت به عشق من به هستي من که ازفرشته هم پاک تربودتوهين کنه.بهش گفتم:بارآخري باشه که اينجاميبينمت دفه ديگه نگاه نميکنم که دختري بلايي سرت ميارم مه مرغاي آسمون به حالت گريه کنن

اونم عصباني شدوگفت:معلوم ميشه که کي گريه ميکنه بهت ثابت ميکنم فقط منتظربا ش وببين.

دلم نميخواست يه لحظه هم به حرفاش فک کنم من ازخودم،عشقم وهستيم مطمئن بودم.چندروزي گذشت توي اين چندروزبيتارونديدم خوشحال بودم ازاينکه شرش کم شده بود.يه روزکه توي شرکت بودم منشي يه بسته اي رواوردتوي اتاقم بسته روبازکردم يه نامه بودتوش نوشته بوداگه دوس داري بدوني خانومت امروزبا کي وکجاقرارگذاشته بيااين آدر س.عصباني شده بودم منظورش رونميفهميدم.ازمنشي پرسيدم کي اين بسته رواورده گفت نميدونه رفته بوده تواتاق يکي ازکارمنداوقتي برگشته ديده اين بسته روميزشه.نميدونستم برم يانرم...ازطرفي ازتومطمئن بودم وازطرف ديگه هم يه حسي ميگفت که برم.نزديکاي اون ساعتي که گفته بودکه شدزنگ زدم بهت.ازت پرسيدم کجايي گفتي خونه ام وبيرون نميرم.خيالم راحت شده بود.اون روزبهت گفته بودم تاديروقت توشرکتم ولي وقتي ديدم حوصله کارروندارم اومدم ازشرکت بيرون وقتي رسيدم خونه کسي توخونه نبودزنگ زدم به گوشيت ولي جواب ندادي به همه زنگ زدم ولي پيش هيچ کس نبودي اون نامه وآدرس يادم اومدرفتم اونجا.يه رستوران بود.واردرستوران شدم طبقه اول نبودين رفتم بالاچندپله مونده به رسيدن به طبقه دوم صداتون روشنيدم.

صداي يه مردجوون بودکه ميومد.

دايان:پس کي ميخوا ي بهش بگي؟


romangram.com | @romangram_com