#_نبض_احساس_پارت_601
ايستادم.پوفي کردم وگفتم:بازچي ميخواي؟
باباکه معلوم بودازلحنم دلخورشده گفت:ميخوام به حرفام گوش کني
بالاخره که بايديه روزي به حرفاش گوش ميکردم وهمه چيوميفهميدم.هرچه زودتربهتر...حرفاش روبزنه ومن ومامان روراحت بزاره.
_خيلي خب بياتو
بااين حرفم برق اميدوخوشحالي روتوي چشماش ديدم.
باهم واردخونه شديم.جلوي در،درحاليکه داشتم کفشامودرمياوردم گفتم:مامان من اومدم....
مامان بالبخندازآشپزخونه اومد بيرون هنوزبابارونديده بود.
مامان:خوش اومدي دخترگلم دانشگاه....
حرفش روادامه نداد.پس باباروديده بود.اخم کردوگفت:اين اينحاچيکارميکنه؟
رفتم طرفش وگفتم:مامان يه لحظه بياکارت دارم.
بعدروکردم به باباوگفتم:شمابشين مابرميگرديم
باهم به آشپزخونه رفتيم.مامان سريع گفت:واسه چي آورديش توخونه؟
romangram.com | @romangram_com