#_نبض_احساس_پارت_600


_آرمين من....

آرمين:توچي؟د حرف بزن ديگه مردم وزنده شدم.

شروع کردم به خنديدن وگفتم:منم دوست دارم ديوونه من...

لبخنداومدروي لباش.بغلم کردودورخودش چرخوندم.جيغ ميزدم وميخنديدم صداي خنده اونم بلندشده بود.

گذاشت روزمين وگفت:شيطون ميخواستي اذيتم کني؟

_کرمه ديگه يهوميريزه

آرمين:نترس کوچولوتلافيش ميکنم

_منتظرم...

دوباره همديگروبغل کرديم.به جرأت ميتونستم بگم اون روزبهترين روززندگيم بودحتي وقتي دانشگاه قبو ل شدم اينقدخوشحال نبودم.مامان به مناسبت قبوليم توي دانشگاه يه مهموني گرفت که توي همين مهموني آرمين تو جمع بهم گفت دوسم داره بماندکه چقدخجالت کشيدم خداروشکرقبلش به پدرومادرش گفته بود.خاله هم به مامان گفته.حالاهمه ميدونستن که ماهمودوست داريم وقرارشده بوديم بعدتموم شدن درس من مراسم ازدواج رو بگيريم.بيست سالم شده بودکه باباپيداشد.يه روزيه مردي اومدوگفت من باباتم.اين همه سال نبودبعدبيست سال برگشته بودوشده يودبابام...هه...چه چيز مسخره اي....هيچ وقت دلم نميخواست به توضيحاتش گوش بدم....بارهاسعي داشت باهام حرف بزنه ودليل نبودش روبهم بگه اماهيچ دليلي بي پدربزرگ شدن منو،سختي هاي مامان رو،اشکاوناراحتي هاش رو،حسرت هاي من واسه داشتن پدروتوجيه نميکرد.بعدبيست سال اومده بودکه چي بگه؟بگه اشتباه کردم؟بگه پشيمونم؟اين پشيمونيش چيزي روعوض ميکنه؟نه نميکنه....دوسه سال اول همه چي خوب بودتااينکه آرمين پرونده بسته شده دايي اميرودوباره بازکرد.همه فکروذهنش شده بودپيداکردن قاتل دايي.توجهش نسيت به من کم شده بودوکمترهموميديديم.هروقتم اعتراض ميکردم تهش يه دعوايي ميشد.نميگم به فکرکارش نباشه يااينکه قاتل دايي روپيدانکنه اگه پيداش کنه واونوبه جزاي اعمالش برسونه خيلي خوشحال هم ميشم امادوس دارم وقتي پيش منه همه حواسش به من باشه دوس دارم قبل ازهرچيزي من باشم شايداين خودخواهي باشه ولي کسي که يه نفرودوس داره باهمه خودخواهيش همه چيز اون طرف روواسه خودش ميخواد....

تابعدازظهرکلاس داشتم.کلاسم که تموم شدبه سمت خونه رفتم.مثه هميشه جلوي درمنتظرم بود.باديدن من ازماشينش اومدبيرون.بدون توجه بهش رفتم سمت در.

بابا:متينا؟دخترم؟


romangram.com | @romangram_com