#_نبض_احساس_پارت_599
خدايااين امشب چش شده؟چرااينجوريه؟قلب من داشت کم کم ازکارميفتاد.چشماموبستم وخواستم نفس بکشم که داغي لباش روروي لبام حس کردم.نفسم بيشترحبس شده بود.لباش روازروي لبام برداشت.پيشونيشوچسبوندبه پيشونيم هردونفس نفس ميزديم.
_آرمين؟
انگشت شصتش روگذاشت روي لبم وگفت:هييييش ...هيچي نگو...بزاربگم متينا....بزارم بگم اين رازي روکه داره داغونم ميکنه بزاربگم....دارم داغون ميشم متينا ديگه نميتونم صبرکنم ديگه نميتونم بدون توتحمل کنم من دوست دارم متينا....دوست دارم عشق من نپرس کي؟چجوري؟چون هيچي نميدونم فقط اينوميدونم که ديوونه واردوست دارم
شکه شده بودم....آرمين....مردمن....عشق من داشت اعتراف ميکردکه دوسم داره...بااون همه غرورش داشت ميگفت که چقددوسم داره...باورم نميشد....خداياخواب نباشه....خواهش ميکنم خواب نباشه....
آرمين:بگوتوهم دوسم داري عشقم....بگو...بگوومنوازاين عذاب راحت کن بخداديگه بدون تونميتونم.
زبونم ازخوشحا لي بنداومده بود...نميتونستم حرف بزنم.....هنگ کرده بودم...
آرمين:متينا....
صداش رنگ غم گرفته بود.
آرمين:نکنه....نکنه دوسم نداري؟
قيافش خيلي بامزه شده بود.يه حسي قلقلکم ميدادکه اذيتش کنم.
_آرمين من....
آرمين کلافه شده بود.توي چشماش ترس بود.به زورجلوي خودموگرفته بودم تانزنم زيرخنده.بيشتراازين اذيت کردن وسکوت روجايزندونستم
romangram.com | @romangram_com